از دیشب تا امشب!
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸  

دیشب

هنوز از آن آشوب و ناآرامی شیعه و سنی که محرک ملعون آن نه شیعه بود و نه سنی زمان زیادی نمی گذشت که صدای پیاپی آژیر و هیاهو و سر و صدای بی سابقه در خیابان موجب نگرانیم شد. صدا ها مرا بیاد شهدا و مجروحان و حوادث و درگیری های بعد از انفجار مسجد امیرالمؤمنین می انداخت. ولی خوشبختانه بعد از مشاهده ی خیابان دانستم که نگرانی بی مورد است. این همهمه مربوط به طرفداران فهیم نامزدهای انتخاباتی بود که در کنار خیابان تا پاسی از شب، بدون تعرض به یکدیگر فریاد می زدند و تبلیغ می کردند، همینطور ماشین های پلیس که آژیرکشان مشغول کنترل ترافیک و باز کردن خیابان بودند.

این شب ها به وضوح می شد بلوغ سیاسی طرفداران نامزدها را در خیابان دید که محترامانه در کنار هم به شور و هیجان انتخابات می افزودند.  در زاهدان تا این لحظه هیچ درگیری بین هواداران رخ نداده است. و من امیدوارم این روند امشب هم که نتایج انتخابات مشخص شده است ادامه یابد.

امشب

خیابان نا امن شده است. سر و صدای معترضان، صدای گلوله، . . .  نمی توان بیرون رفت ولی آن هایی که رفته اند اخبار خوشی ندارند. پس کجاست آن شعور سیاسی!

____________________________________________

متفکرفردا

دیشب، ناآرامی ها زیاد طول نکشید. با گاز اشک آور از خجالت جمعیت پر سرصدا در آمدند و آن ها را متفرق کردند. امروز هم از صبح خبری نبود. به طور کلی اینجا روزها به خاطر گرمای هوا خبری نیست.

امشب گویا تجمعی و جشنی در خیابان برپا بود.  ان شاءالله تکبیرهایشان حسن ختامی بر هیاهوی شب های اخیر باشد.

به امید فردایی بهتر


شهر در امن و امان است
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸  

 

 همان روزها که گروهک از خدا بی خبر عبدالمالک ریگی با انفجار بمب در مسجد امیرالمؤمنین زاهدان، گروهی از هموطنان بی گناهمان را به شهادت رسانده و جمع کثیری را مجروح کردند، ما در حال تدارک سفر به خراسان رضوی بودیم. امتحانات بچه ها تمام شده بود و ما بی خبر از آن که گروهی شیعه و سنی تندرو به این ماجرای شوم دامن زده اند و هر چه بیشتر موجب ناآرامی شده اند از شهر خارج شدیم. در ایست بازرسی ها و پلیس راه دریافتیم خبرهای بد بیش از آن بوده است که ما می دانستیم. حتی همسرم که برای سرویس ماشین و موارد دیگر ساعت ها در شهر رفت و آمد کرده بود به آن صورت از اوضاع و احوال شهر آگاه نبود! وقتی به مشهد رسیدیم آنقدر اخبار نامساعد از زاهدان برایمان نقل کردند که خانواده با نگرانی اصرار به ماندن ما داشتند. گفتند جاده ها نا امن است و عبدالمالک در سایتش اعلام کرده به کسی در جاده رحم نخواهد کرد.

به هر حال ما به خاطر دانشجویان که بی صبرانه منتظر استاد عزیزشان جهت اخذ امتحان بوده و به جای درس خواندن، مشغول دعای خیر به جان ایشان بودند، مجبور به برگشت به زاهدان بودیم. با این همه دعای خیری که از جانب دانشجوهای درس خوان دانشگاه سیستان و بلوچستان بدرقه ی راهمان بود دیگر چه جای نگرانی!  وصف جاده ی زاهدان به خصوص آن تکه راه بعد از دوراهی زابل که مرز پاکستان را با چشم غیر مسلح می توان دید، در این مختصر نیاید بهتر است. خدا را شکر از آنجایی که این طرف ها با هر دعایی به این سادگی ها باران نمی بارد همه ی شایعات در مورد ناامنی راه نادرست بود و ما جان سالم به در برده و به خانه رسیدیم.  شهر هم از همیشه امن تر و خلوت تر است.

-------------------------------------------------

از دوستانی که برای مطلب قبل نظر دادند متشکرم. در زاهدان تنها یک سینمای قدیمی هست که اکنون به مخروبه تبدیل شده و سالهای زیادیست در آن فیلمی به نمایش در نیامده است. می گویند در گذشته این سینما، محل تجمع اوباش بوده است و کمتر خانواده ها جرات استفاده از آن را داشته اند. در حال حاضر هم به علت ثابت ماندن مکان سینما، تنها در آدرس دادن مورد استفاده دارد. سینمای دانشگاه هم که نخودی است و فیلم جدید و هم پای سایر سینماهای کشور ندارد. در مورد سایر نقاط استان اطلاعی ندارم.

در مورد دوستانی هم که در این مدت تبلیغات نامزد مورد نظر خود را در بخش پیام های وبلاگ قرار دادند بنده بی تقصیرم جز این که بخش کامنت این وبلاگ برای همه آزاد است حتی نظرات مخالف.


کلمات کلیدی: زندگی در زاهدان
منطقه ی محروم یعنی چه؟
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

برای این که به واقع درک کنید منطقه ی محروم یعنی چه توجه شما را به خواندن این خبر که در تاریخ پانزده بهمن ١٣٨٧ در روزنامه ی اطلاعات درج شده -و من امشب آنرا کشف کردم- جلب می کنم.

"سیستان و بلوچستان صاحب نخستین سینما شد

سرویس شهرستانها: پس از دو سال پیگیری مداوم، کانون پرورش فکری استان سیستان و بلوچستان موفق شد سینما کانون کودک را در محل مجتمع فرهنگی این کانون با توجه به نبود سینما در استان، دایر کند."

آیا شما می دانید سیستان بلوچستان چه درصدی از مساحت و جمعیت ایران را داراست؟


حیاط خانه ی ما
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸  

پرنده ها تند تند به زمین نک می زنند و وقتی دلشان می گیرد پرواز می کنند و دور می شوند و از آن بالا به آدم های روی زمین می خندند.

 مرغ ها با حرص غذا می خورند. انگار هیچ وقت سیری ندارند. در مقابل قدری زباله میوه و سبزی و غذای مانده تخم مرغ  خانه را تامین می کنند. آن هم چه تخم مرغی! به نظر از زندگی در آن خانه ی ویلایی رو به باغچه که هنر معماری مرغی در آن موج می زند راضیند. خروس، عصبی و تند مزاج هر چند وقت به یکی از مرغ ها گیر می دهد. رفتارش همیشه عجیب به نظر می رسد. با وجود ظاهر خشن و بد اخلاق،  خیلی برای زن هایش نگرانست. مخصوصا وقتی یکی از مرغ ها در حال تخم گذاری است، دور او می چرخد و با او همدردی می کند.  حتی روز های اول، هر مرغی که می خواست تخم بگذارد، به سبک استرالیایی ها با او به اتاق زایمان می رفت و با  زبان خروسی، در گوشش نجوا می کرد. به آن ها یاد می داد که کجا بنشینند شاید هم دلداریشان می داد! مرغ ها که برای تخم گذاری فریاد می زنند خروس هم با عصبانیت غر می زند و این طرف آن طرف می رود. اصلا نمی تواند بی تفاوت بنشیند و دانه اش را بخورد. حتی وقتی برایشان غذا می برم گوشه ای می ایستد و با لذت، غذا خوردن مرغ ها را می نگرد.

 چند روز پیش که لیلا به دیدنم آمده بود و مثل همیشه از بی فکری شوهر معتادش گله و شکایت داشت با خود گفتم ای کاش بعضی ذکور بشر از رفتار این خروس ما درس بگیرند. بجر مورد چند همسری مشکل دیگری ندارد که آن هم با توجه به رضایت و زندگی مسالمت آمیز همسران در کنار هم به نظر حل شده می آید.

حیاط خانه ی ما حرف برای نوشتن زیاد دارد. ولی حالا آنچه بیش از همه فکرم را مشغول کرده سرگرمی برای چهار ماه تعطیلی است. هر چند با این حیاطی که وصف گوشه ای از ان گذشت، وضعیت اوقات فراغت بچه ها از پارسال بهتر خواهد بود -ان شاءالله- ولی نگرانی های مادرانه ی من در این مورد همچنان پا برجاست.


به یاد یک آرزوی کودکانه
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  

 یا رزاق

یکی از بزرگ ترین آرزو هایم در دوران کودکی که تا نوجوانی و جوانی هم در میان سایر آرزو ها رنگ بیشتری داشت، معلم شدن بود. معلم بودن و یاد دادن را هنوز هم دوست دارم. هرچند هرگز نتوانستم به صورت حرفه ای معلم باشم، ولی از فرصت های کوتاهی که پیش می آمد برای بدست آوردن این تجربه ی شیرین استفاده کردم.

سال ها پیش، وقتی برای اولین بار به زاهدان آمدیم فکر می کردم کمبود نیرو در این استان محروم، به راحتی از من معلمی بزرگ خواهد ساخت!‌ ولی در اولین تلاش دریافتم برای رسیدن به آرزویم باید به نصرت آباد بروم. روستایی در نزدیکی زاهدان  که به سبب درگیری های نیروی انتظامی با اشرار چند باری اسمش را شنیده بودم. اقامت در آنجا یا رفت و آمد بین نصرت آباد و زاهدان عواقب نامطلوبی، از جمله نگرانی همسرم را در پی داشت. بدون اصرار و قبل از این که او مخالفت کند از خیر تدریس گذشتم و ترجیح دادم در خانه بنشینم و از نعمات خوب خدا به حد وفور بهره ببرم.

رفت و آمد من به آموزش و پرورش یا مدارس غیر انتفاعی برایم تجربه ای گرانبها در پی داشت. برای اولین بار در عمرم دریافتم که بین زابلی ها و افراد سایر مناطق چه فرق عظیمی نهفته است! زابلی بودن امتیاز مهمی بود که من از آن بی بهره بودم. تنها فامیل من شبیه به یکی از فامیل های بزرگ زابلی بود. چند نفری به محض شنیدن فامیلم چشمانشان برق زد و پرسیدند از فلانی های زابل هستید؟ و جواب منفی من مساوی بود با رفتار سرد شان. احساسات ن‍ژاد پرستانه آن ها حرص مرا در می آورد و میلم را برای کار در بیرون از خانه کم می کرد.

 بعد از آن هم کارهای یکنواخت خانه چند باری مرا بر آن داشت تا آستینی برای اوقات کسالت بارم بالا بزنم که هر بار به دلایلی با شکست مواجه شد.

به عنوان مثال چند صباحی در یکی از ادارات دانشگاه به کار مشغول شدم. 2 مخدره ی محترمه نیز در آن اتاق، به واقع پرده نشین آن اداره بودند. جلوی چشمان جویای فعالیت و کار بنده سبزی پاک می کردند و بچه داری می فرمودند. با این تفاصیل و با توجه به مهد کودک گریزی شدید محمد، ترجیح دادم از شر و خیر این یکی هم بگذرم و در خانه بنشینم. محصول سال های خانه نشینی هم دو فرزند دلبندم شد که با بزرگ شدنشان باز ما ماندیم و حوضمان.

حالا پس از گذشت سال ها دیگر هیچ اثری از آن همه رقبت به تدریس و کار و اشتغال در بیرون از منزل برایم نمانده است.  بعد از این همه سال و روزگار دوباره هوای درس خواندن به سرم زده است. این بار نه از اجبار روزگار، نه برای چشم مردم و نه برای پیدا کردن کار بلکه برای دنبال کردن علاقه ها و فرار از کسالت، مطالعه را شروع کردم.

 سال گذشته تعدادی از منابع بی شمار رشته ی ادبیات فارسی را تهیه کردم و به خواندن مشغول شدم. مجاز شدن در مرحله اول و نداشتن امتیاز کافی برای ورود به دانشگاه مورد نظرم نتیجه ی اولین امتحان بود. امتحان بعدی را با تلاش و مطالعه ی جدی تر و البته با کمی  بد شانسی و بیماری شدید درست دو روز قبل از امتحان، پشت سر گذاشتم و حالا برای مشخص شدن نتیجه روز شماری می کنم. اگر همان طور که پیش بینی می کنم این بار هم نتیجه ی مطلوب به دست نیاورم، فرصت مناسبی به دست خواهم آورد تا باقی مانده  منابع امتحان را که به دلیل کمبود وقت نتوانستم بخوانم تمام کنم و ان شاالله در آزمون سال اینده با اطلاعات بیشتری شرکت کنم و امتیاز کافی برای دانشگاه مورد نظرم بیاورم.