وبلاگ مامانی
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠  

امشب بعد از مدت‌ها سراغ چند تا وبلاگ نا آشنا رفتم. وبلاگ مامان‌هایی که از بچه‌هاشان می‌نویسند. برای من خیلی خوندنی بود. یاد سال‌های گذشته که بچه‌ها کوچک بودند افتادم. یادش به خیر. دلم برای آن سال‌ها تنگ شد. چقدر زود گذشت. من هم وقتی نوشتن وبلاگ را شروع کردم دختری به همان کوچکی داشتم که حالا برای خودش خانمی شده خیلی هم بهتر از من می‌نویسد.

هر روز مشغله‌ا‌ی جدید. یک روز فکر بزرگ کردن بچه‌ها یک روز فکر ازدواجشان ...

چشم به هم بزنیم نوه‌ها دورمان را گرفته‌اند و از سرو کول من و احمد بالا می‌روند. به بچه‌ها گفته‌ام هر چند تا فرزند که داشته باشند برایشان بزرگ می کنم. حالا هم که این جا مکتوب شد. خدا رحم کند. سرنوشت ما که با دو بچه سرشته شده بود شاید اقبالمان در نوه بیش از این باشد. گفتند بچه ی کمتر زندگی بهتر. شاید اگر زندگی بهتر باشد نیازی به امساک در تعداد بچه‌ها حس نشود. مثل استرالیایی‌ها که هر زوج جوان چهار پنج بچه دنبالشان راه می‌ا‌فتاد و من اوایل فکر می‌کردم فرزند دو قلو می آورند و بعد فهمیدم تفاوت سنی آنها کم است. البته در آن دهی که ما بودیم چنین بود.

شب از نیمه گذشت و من به بهانه‌ی نوشتن صفحات پایانی پایان‌نامه وبگردی کردم و به این جا رسیدم. پایان‌نامه‌ام را خیلی دوست دارم و از تمام شدنش زیاد خوشحال نیستم. قصه‌های بچه‌ها واقعا دوست داشتنی است و قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب آذریزدی از همه دوست داشتنی تر. اگر حالی باشد روزی در مورد موضوع شیرین و دوست داشتنی پایان نامه‌ام مطلبی می‌نویسم. امشب که از خستگی نای برخاستم و به رختخواب رفتن ندارم. دخترکم به شدت سرما خورده و دو روز است به مدرسه نرفته است. احتمالا فردا هم در خانه بماند. صدای سرفه هایش می‌اید. یک حوض با کاشی‌های آبی وسط حیاط ساختیم شده مایه‌ی شر. اب بازی پاییزی کار دست این طفل داد. چند روز پیش که مشهد برف می بارید دایی حسین از مشهد زنگ زد احوال بچه‌ها را بپرسد. پسرم داشت توی حوض آب تنی می‌کرد. وا عجبا از این همه اختلاف دمای زاهدان و مشهد. شبهای زاهدان که خیلی سرد است. شاید بیش تر از مشهد ولی روز کاملا آفتابی می‌شود به گونه‌ای که ماندن در آفتاب آزار دهنده است. کویر است و هوای خاص خودش.

این روزها دلم هوای پر کردن گل زعفران کرده. نمی‌دانم تا حال گل زعفران را از نزدیک دیده‌اید؟ چقدر زیباست. سه رشته زعفران را لای دو انگشت می‌گیریم و پرهای بنفش گل را از هم باز می‌کنیم تا رشته‌ها از پر جدا شود. من که در تمام عمرم دو یا سه بار توفیق پر کردن گل نصیبم شده است. خیلی هم برایم لذت بخش بوده. عطر گل گرده‌های زد در کنار رشته‌های قرمز میان گلبرگ‌های بنفش فضای زیبایی می سازد. ای کاش درس محمد این قدر سنگین نبود و ما می‌توانستیم لااقل برای تاسوعا و عاشورا به شهر اجدادیمان برویم. بجستان را دوست دارم. شاید به خاطر خواهرم یا خاله‌هایم که آنجایند. شاید هم به خاطر آرامشش و شاید به خاطر اجدادمان که اهل آن شهر بوده‌اند. نمی دانم هر چه هست دلم برایش تنگ می‌شود. یک هفته‌ای است از کار بنایی فارغ شدیم. عجب سخت است بنایی در خانه‌ای که زندگی می‌کنی. ولی خوب می‌ارزید. هم به آن خرج افزون بر کیسه‌ای که روزی زمین دانشگاه کردیم هم به اذیت شدن‌هایش. واقعا خانه زیبا و بزرگ شده و حالا جان می‌دهد برای زندگی و مهمانداری. هر چند کمتر کسی لطف می کند و قدم بر چشم ما می‌گذارد. شاید همین اتاق اضافه کردن باعث شود دلشان برای ما بسوزد و بیشتر به دیدنمان بیایند. توقعی هم نیست. همه گرفتارند. زاهدان که نه هوای مشهور به صفایی دارد و نه یک امام زاده‌ی پشت سوم چهارمی که لااقل به بهانه‌ی زیارت مهمانی از این طرف‌ها بگذرد.

مایم و ده‌ها حرف گفته و هزارها ناگفته. آنقدر پیرهای فامیل از زاهدان بد شنیده‌اند و زاهدان هراسی در فامیل به راه انداخته‌اند که تا چند سال کسی جرات نمی‌کرد از این طرف‌ها بیاید. کلی تبلیغ کردیم تا برادر و خواهر دلشان سوخت و سری زدند. یادم است ده پانزده سال پیش که به عمه‌ی نود ساله‌ی احمد گفتیم قرار است ساکن زاهدان شویم دو دست لرزانش را بالا برد و بر فرق سرش کوباند. البته او حق دارد. پسرش را اشرار به شهادت رساندند. ولی زاهدان نه آن زاهدان سی سال پیش است و کار کردن نه آن کار کردن گذشته. حالا زاهدان را به دانشگاه آبادش می‌شناسند که دکتر اکبری  به هر قیمتی از ندادن حقوق چند ماهه‌ی شوهر من گرفته تا پرداخت نکردن پول محمد چاه کن افغان به اضافه‌ی مقادیر فراوانی استعداد در عمران و آبادانی و جدول کشی به اضافه‌ی مساعدت حضرات محترم در دولت فخیمه که الحق و الانصاف به دانشگاه سیستان بلوچستان خوب کمک کردند این دانشگاه مفلوک و قراضه‌ را آباد کرد و محل زیست پرندگان مهاجر. حالا ببینیم رییس جدید چه گلی بر سر این همه باغ و گل و بلبل که دکتر اکبری نام خود را در همه‌ی آن‌ها بر روی لوحهای سنگی جاویدان کرده خواهد زد. آیا ترجیح می دهد به اندازه‌ی جیب مبارک خرج کند و از ساخت و ساز بکاهد و یا باز قربانیانی مثل احمد و محمود باید جورکش این نگین سبز کویر باشند. 

آن قدر خسته‌ام که نای خواندن و اصلاح این نوشته را ندارم. خیالم هم راحت است از این دیر مخروب کسی نمی‌گذرد و اگر هم ناخواسته گذری بیفتد نمی‌خواند. در وقت مقتضی بازخواهم گشت و اصلاح خواهم کرد. هر چند وقت‌های مقتضی برای این وبلاگ بخت برگشته چند ماه یک بار رخ می‌نمایند. عاقبت هم آرزوی این که مثل پسرایرانی هر هفته یک روز مشخص وبلاگم را آپدیت کنم با خود به گور خواهم برد.

ای داد بی داد. همین الان گزینه‌ی ارسال به جشنواره‌ی پیشکسوتان دفاع مقدس را دیدم. نیم ساعت پیش می‌دیدم به جای این همه آسمان ریسمان بافتن و از هر دری نوشتن از مطالبی که بارها قصد نوشتنشان را داشتم می‌نوشتم تا شاید به نوایی هم می‌رسیدم. حالا که دیر شد و همین طور که مشاهده می شود مغزم پاک تعطیل است.

پس بدرود و دو صد بدرود.


... ادامه‌ی رمضان.
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ شهریور ۱۳٩٠  

یا لطیف

امروز اون مقاله‌ی کذایی تموم شد و من از خودم راضیم. تازه وقتی پذیرفته شه از خود‌راضی‌تر هم می شم شیطان. چرا اون جوری نگا می‌کنی؟ از بی‌کاری و خمیازه کشیدن که مفیدتر بود. فعلاَ شیطون تو صدا سیما مشغوله. میشه یه کم مغرور شد و چرت و پرت نوشت. بعد ماه رمضان که شیاطین و ارواح از جناب ضرغامی مرخصی یازده ماهه می‌گیرن بیشتر مواظب خواهیم بوداسترس.

ماه رمضان اگه به کسالت و تنبلی بگذره خیلی  ناجوره ولی اگه کارهای روزانه در کنار عبادت و مسجد و روزه‌‌داری سروسامون داشته باشه بهترین ماهه. امیدوارم خدا عبادات ناقص ما رو با لطف خودش بپذیره و در شب‌های قدر برای همه‌ی مسلمون‌ها بهترین‌ها رو رقم بزنه.

از اون جا که می‌دونم پست بعدی موکول میشه به یه سال و ماه دور، همین الان عید فطر رو تبریک می‌گم و امیدوام بعد از یک ماه روزه‌داری، نخستین ناهار دورهمی بهتون بچسبه.

التماس دعا


کلمات کلیدی: رمضان
رمضان . . .
ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٠  

رمضان ماه خیر و برکت. ماه مهمانی خدا.

شاید فقط برای خوب‌ها

به شدت وقت کم میارم! کلی کار عقب افتاده دارم. پایان‌نامه  رو بوسیدم گذاشتم کنار تا برای سمینار شاهنامه یه مقاله بنویسم. مقاله که بماند کارهای خونه هم به زحمت انجام میشه ناراحت

از این که روزه مساوی بشه با تنبلی و بی‌حالی و پر خوری بیزارم. حس می‌کنم بعد از این همه سال خانه‌داری هنوز نتونستم مدیریت رمضان رو یاد بگیرم. شاید به خاطر تفاوت دو سال اخیر با سال‌های دیگه باشه. واقعیت اینه که بچه‌ها با پنج سال اختلاف سنی هر دو با هم به سن تکلیف رسیدند و امسال دومین ماه رمضان رو می‌گذرونند. خدا رو شکر مشکلی نیست و امیدوارم مثل پارسال روزه‌هاشون رو کامل بگیرند. این روز‌ها بیشتر از هر وقتی به غذای خانواده توجه دارم. سعی می‌کنم هر چی بچه‌ها دوست دارن درست کنم. اما بچه‌ها غیر قابل پیش‌بینی هستن. مثل امروز سحر که پسرم به خاطر خستگی نتونست غذای مورد علاقش رو بخوره و حالا من تا افطار باید نگران باشمنگران

با وجود همه‌ی کم کاری و به هم ریختگی‌ خواب و غذا، رمضان دوست داشتنیه. شاید  این همون برکتی باشه که با برکت‌ ساخته‌ی خیال من فرق داره. لحظات سحری و افطار  که واقعا در هیچ وقت سال تکرار نمی شه. دعای سحر کنار سفره و اذان و بعد ساعت‌ها فارغ از اندیشه‌ی "چی بخورم؟" و دوباره دعا و اذان و افطار. خوش به حال اون‌هایی که مثل یک بنده‌ی خوب توی این ماه عزیز عبادت می‌کنند. خدا کنه ما هم یادبگیرم.  

 


کلمات کلیدی: رمضان ،خاطرات شخصی
تابستان زود هنگام 1390
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠  

یا لطیف، ارحم

باز هم همان حرف‌های تکراری. امتحانات بچه‌ها و تابستان زود هنگام. ولی این جا بهترین دفترچه‌ی خاطراتم شده است. بایگانی منظم و دسترسی آسان به نوشته‌ها را نمی‌توان به این خوبی در هیچ دفتری داشت. راستش فعلاً حرفی برای گفتن ندارم. فقط آمدم که یادم باشد هستم.

 ولی دخترم همیشه حرفی برای نوشتن و گفتن دارد. خواسته برایش وبلاگی دست و پا کنم تا بنویسد. سال‌ها پیش برای پسرم این کار را کردم ولی فقط یک بار نوشت. حالا هم که دبیرستان می‌رود و با این درس‌های دشوار  وقت زیادی برایش نمی‌ماند. هفته‌ی دیگر که امتحانات دخترم تمام شود، دست بکار خواهیم شد.  انشای خوبی دارد. به تازگی با word هم کار می کند. سنگ مفت و گنجشک هم مفت. آرزو دارد روزی داستان‌هایش چاپ شود. شاید این راهی برای تقویت نوشتنش باشد. باید بگردم چند وبلاگ نویس کودک بیابم تا برایش نظر بدهند. به خاطر دارم آن روزهایی که وبلاگ نویسی را شروع کردم بر عکس حالا خیلی دوست داشتم نظرات زیادی داشته باشم. البته الان هم خیلی خوشحال شدم دوستانی آمدند و نظرات خود را فرمودند. دیدن و خواندن نظرات احساس خوبی به من می‌دهد. ولی خوب برای این تازه وارد کوچولو حتماً جنبه‌ی تشویقی بیش‌تری دارد. اگر کسی آمد و این متن را خواند و وبلاگ مناسب برای دختری 10 ساله سراغ داشت لطفا مرا مطلع کند. فکر می‌کنم تا مدتی باید همراهیش کنم. دخترم (اگر به یاد آن بچه سوسکی که از دیوار بالا میرفت نیوفتید)، کتابخوان و داناست و بسیار محجبه و متین. آنقدر که از بودن برادرش در این فضا نگران بودم اصلاً نگران او نیستم. ولی خوب احتیاط شرط عقل است و نوجوانی بیش از هر وقتی محتاج احتیاط.

خلاصه اگر می شناسید یاری کنید.

بدرود

______________________________________________

دو روز پس از نگارش

از امروز دخترم با نام گلپر در وبلاگی با نام من و دوستان  به جمع وبلاگ نویسان پیوست. لینک وبلاکش در فهرست لینک‌های هاپوتی هست. اگر فرزندی در سن و سال او دارید لطفاً سری بزند و تبادل لینک کند. سپاس بی‌پایان 

 


سلام
ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠  

سلام

پس از دو سال غیبت هاپوتی مثل یه غریبه به من نگاه می‌کنه!

خوشحالم از رو نرفتم و با پنج بار خطا پسوردم یادم بود.

تصمیم گرفتم دانشگاه شرکت کنم. ١۴ سال از آخرین باری که سر کلاس نشسته بودم می‌گذشت. ولی مطمئن بودم می‌تونم.

رشته‌ای قبلی دشوار بود و پس از این همه سال، خوندن دوباره‌ی مباحث فقه و حقوق هیچ لطفی نداشت.

ادبیات رشته‌ای محبوب من از دوران دبیرستان،‌ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود. شروع به خوندن کتاب‌های ادبیات فارسی برای سرگرمی، آموختن و در نهایت شرکت در امتحان کنکور ارشد کردم. خوشبختانه از آزمون موفق بیرون اومدم و در تنها انتخابم، یعنی دانشگاه سیستان و بلوچستان، روزانه ادبیات فارسی قبول شدم.

 راه درازی در پیش داشتم و بسیار هیجان زده و خوش حال بودم.

چه روز‌های خوبی. چقدر زیبا گذشت. کلاس‌ها همه خوب و دوست داشتنی بود به جز کلاس ناصر خسرو که واقعا دروغ خواهد بود اگه بگم کلاس دوست داشتنی و خوبی بوده. متاسفانه ما توی اون کلاس چیزی یاد نگرفتیم چون چیزی تدریس نشد ولی واقعیت این هست که دروس ادبیات رو به راحتی می‌شه توی خونه و بدون استاد خواند. ما هم همین کار رو کردیم.

ناصر خسرو و سنایی که تحت یک درس دو واحدی ارائه می‌شه رو توی خونه خوندم. خیلی زیاد‌تر از سایر دروس. و خیلی جدی‌تر. چون استادش چندین بار تأکید کرد این درس سخته، و خیلی‌ها قبول نمی‌شن. درس واقعا سخت نبود. ولی استرس و نگرانی زیادی به بچه‌ها وارد کرد. و نتیجه برای بیش‌تر بچه‌ها از جمله خود من این شد که نمره پایینی گرفتیم. برای من هضمش سخته که بیش‌ترین تلاش کم‌ترین بازده رو داشته باشه. از همون جا فهمیدم استاد نقش تعیین کننده داره!!!

بگذریم

دو سال از آخرین نوشته‌ی من می‌گذره.

و هیچ دلیلی برای ننوشتن وبلاگ نبوده جز تحصیل.

خدا رو شکر با معدل خوبی واحدهای درسی‌ به پایان رسید. و از همه بهتر مقالاتی بود که برای همایش‌های مختلف فرستادم و پذرفته شد. سه تا از مقالاتم برای سخنرانی پذیرفته شد. و ازمجموع 6 مقاله 5 تا چاپ شد. دو تا از اون‌ها بین المللی بود. یکی اولی هم که چاپ نشد همایش دانشجویی بود که جز 15 مقاله‌ی اول اعلام شد و جایزه نقدی دریافت کرد. گواهی پذیرش این مقالات رو مثل یه گنج گذاشتم توی گاوصندوقلبخند سه تا مقاله هم به تازگی فرستادم و منتظر نتیجه داوری هستم. بازی قشنگیه!

 دو سال خیلی خوب رو بدون وبلاگ و چت پشت سر گذاشتم و احساس خوبی دارم. الان  هم مشغول نوشتن پایان نامه هستم. در زمینه‌ای که سال‌های سال علاقه داشتم.

ادبیات کودکلبخند

و این هم جزو بهترین نعمت‌های زندگیه که آدم در زمینه‌ی مورد علاقش کار کنه.

خدا رو به خاطر همه‌ی زیبایی‌ها و مهربونی‌هاش دوست دارم.