تکرار
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٥  

ساعت از نيمه شب گذشته و سر و صداي بيش از حدي که از بیرون مي آيد اجاره ي پلک بر هم زدن را از من ستانده است. بچه ها از صداي جيغ دختران و بوق ماشين ها بيدار شدند و حالا دوباره در خواب ناز کودکي فرو رفته اند. ولي امان از آدم بزرگي که بد خواب مي شود!  بعد از چهار سال هنوز جرئت رفتن به بالکن را در اين گونه شب ها ندارم. هر چند احمد معتقد است موجودات بي آزاري هستند!! و فقط سرو صدا دارند. افتان و خيزان مي روند و هيچ آثاري از عقلانيت در آن ها مشاهده نمي شود. چقدر در اين وضعيت بدبخت و مفلوک به نظر مي رسند. دختران و پسران کم سن و سالي  که مادران  و پدران آينده ي اين سرزمينند. يک بار ديگر در شبي مثل امشب بي خواب و خسته متني مختصر از اين جامعه ي متمدن نگاشتم و در مقابل توصيه ي دوستان عزيز به بستن پنجره، حيران ماندم و آرزو کردم کاش مثل آن ها هرگز روبروي چنين جماعت بي خودي که صدايشان از هفت در هم مي گذرد، قرار نمي گرفتم.

چند روزيست خيال نوشتن وبلاگ را در سر داشتم ولي موضوعي در فکرم بود که مانع از نوشتن هر مطلبي مي شد. با توجه به فرا رسيدن تعطيلات طولاني سال جديد و زنداني شدن دو کبوتر پردرد سرم در خانه، فرصت چنداني براي اين کار نخواهم يافت. امشب را که خواب از چشمانم گريخته غنيمت مي شمرم و راز ننوشتن متني براي وبلاگم را، در حاليکه بسيار مشتاق بودم، باز خواهم گفت.

حقيقت آن است که دوستي پرسیده بود: "با توجه به اينکه مدتی در استراليا زندگی کردي نمی خواهی اونجا بمونی؟ برای زندگی کردن ايران رو ترجيح می دی يا استراليا رو؟ هر کدوم رو انتخاب کردی دليلت رو هم بهم ميگی لطفا؟من و همسرم چند وقتی هست که تصميم به مهاجرت گرفتبم و از آنجاييکه تا حالا سابقه زندگی در هيچ کشور خارجی رو نداشتيم زندگی در اونجا کمی برام نگران کننده است در ضمن ما بچه نداريم می خواستم بدونم با توجه به اختلاف زياد فرهنگی ما آيا می شه بچه رو با تربيت اسلامی بزرگ کرد؟" و دوست ديگري که مي خواهند بدانند آيا استراليايي ها در اينجا براي ما تبعيض قائلند يا نه؟ از آنجا که براي کامنت اول هيچ آدرس ايميلي ذکر نفرموده بودند، احتمالا نويسنده ي محترم مي خواستند در همين وبلاگ جواب سوال خصوصيشان را بگيرند!! جواب به ايشان را لازم مي دانم و از طرفي نميدانم چگونه بنويسم...

در گذشته تحت عنوان مهاجرت چند خاطره از دوستاني که آمدند و ناکام بازگشتند بيان کردم ولي متاسفانه با کامنتهايي بي اندازه غير واقع بينانه مواجه شدم. تا آن روز اصلا تصور نمي کردم بعضي در آرزوي مهاجرت حتي در اين حد هم براي ناکامي آماده نباشند؟! و کساني که در استراليا زندگي مي کنند با ديد مشکوک به نوشته هايم نگاه کنند!! هر چند در زمان نوشتن آن خاطرات، به هيچ وجه چنان برخودهايي را تصور نمي کردم ولي بعد از خواندن کامنت ها و از آن بد تر ايميل ها دانستم کار بسيار بجايي کرده ام. آنچه من در اينجا مي بينم و مي گويم گو آنکه آرزو دارم براي هيچ ايراني مهاجري تکرار نشود ولي واقعياتي است که اگر نگويم طوري ديگر دل شوره خواهم داشت.

ديروز صبح خانمي که دو ماهي است براي تحصيل همسرشان (بدون کمک مالي دولت ايران يا استراليا) به استراليا آمده اند، به خانه ي ما آمد. من با شنيدن حرف هايش دوباره تمام آنچه از دوستان ديگر در وبلاگم  نقل کرده يا نکرده بودم به خاطر آوردم. خداوندا دوباره عزيزي را با چشم گريان مي بينم دلتنگ وطن و شاکي از بي وفايي غربت و من با وجود همه ي دلتنگي ها و غوغاي درونم در مقابلش بايد چون کوهي استوار باشم. بعد از شنيدن حرف هايش بي اختيار گفتم: "بارها سعي کردم اين را به دوستاني که هنوز نيامده اند بگويم ولي تا نيايند نخواهند دانست" و تا پايان آن دو ساعت مکالمه از گفته ي خود پشيمان بودم که شايد خداي نکرده رنجشي از حرفم به دل گيرد چه آن که راهي را به اين سوي آب ها پيموده و چاره اي جز تحمل ندارد و بايد به جاي زخم زبان دلداريش داد. و من تا پايان همين کردم و بس.

روزگاري فکر مي کردم حجاب مرا جدا از اين فرهنگ کرده ولي ديدن چند نمونه ي بي حجاب در دنياي کوچک دوستانم که حالي بس نزارتر از من  داشتند و حتي آن اولي که دوستيمان سابقه ي بيشتري داشت، خودش اعتراف مي کرد با آن که بي حجاب بوده باز هم غريبه اي در اين جماعت بيش نبوده است، مرا متقاعد کرد اين نه  تنها حجاب است بلکه فرهنگ متفاوتمان ما را چنين بي تاب وطن مي کند.

مي دانيد، بهانه براي ماندن يا رفتن زياد است. حتي اگر نتوانيم احساسمان را به تمامي بيان کنيم.

از مطالبي که قبلا در اين وبلاگ نوشتم دوستان پنداشتند من با مهاجرت مخالفم. پندار اشتباهي که شايد دليلش ظاهر کلام خودم باشد.

کاش مرزي نبود بين آدم ها و کشورها و همه مي توانستند محل زندگيشان را در کره ي خاکي انتخاب کنند. آن وقت اين انتخاب هاي عجولانه ي غير معقول را شاهد نمي بوديدم.

دوستي مي گفت "فلاني به استراليا آمده است با آن که در ايران در فلان بانک کاره اي بوده و کلي هديه (بخوانيد رشوه) بابت وام هاي کلانش  مي گرفته. چقدر اشتباه کرده است. صاحب دو خانه در تهران و شمال و... کسي در ايران چنين زندگي داشته باشد و همه را به زنده بودن  در ولونگونگ بفروشد" ...و من در فکر بودم چه مهاجرت بجايي!! اي کاش امثال او همه به آرزوي دلشان برسند و ايران را به حال خود رها کنند. از آن طرف جاي افسوس دارد اگر بتوان حتي يک قدم براي تعالي کشور برداشت ولي خود را آواره ي غربت کرد. من که خود را در اين سرزمين تاثير گذار نمي دانم. حتي ذره اي ناچيز قادر به دخالت در اين فرهنگ و اجتماع و سياست و غيره نخواهم بود. و مثل روز برايم روشن است اين فرهنگ تاثيرات فراواني بر روي من و خانواده ام، بيش از همه کودکانم خواهد گذاشت. چنانچه در همين چهار سال بچه هاي من تاثير فراوان از اين فرهنگ پذيرفته اند. بي شک در آينده قاصر تر از آن خواهم بود مانع تاثيرات عميقش باشم. قصد نقد جامعه ي استراليا را ندارم. فقط آنچه نگرانم مي کند عدم شناخت من از اين جامعه و فرهنگ است. من زندگي روشن در ايران را به آينده ي مبهم در استراليا نخواهم فروخت. چه کسي مي تواند تضمين کند در آينده، پسر من مثل آن مرد ايراني شکم گنده ي عرق خوري که در کافه سر نبش با دندان هاي زرد و شکسته اش به همين دوست تازه واردم، لبخند زده و قصد اخاذي در سر پرورانده، نشود؟!!  نگوييد ايران هم وضع خراب شده همه مي خورند! به عقيده ي من اگر در ايران براي تربيت فرزندم 24 ساعت شبانه روز وقت لازم خواهم داشت در اينجا 48 ساعت هم کم خواهد بود.

من خانواده اي دارم مثل گل محمدي دوست داشتني و مي خواهم برگردم به آغوش گرم همان پدري که با دست خالي و قلبي پر مهراز زحمت و دسترنج خود قصري بر پايه هاي محبت و درستکاري بنا کرده و به فرزندانش آموخت با  تکيه بر هنر و دسترنج خود زندگي کنند، قبل از آن که چشم به کمک دولت و دولتيان داشته باشند چرا که دولتش خدا بود و مردمش وفا. و آنچه اکنون مرا زنده نگاه مي دارد گرماي همان جمع صميمي خانواده و دوستان است. مي خواهم بر گردم در جمعي که موثر واقع مي شوم. مي خواهم برگردم براي انتخاب کردن و انتخاب شدن. ساختن و ساخته شدن. و اگر بمانم نسل بعد از من نمي تواند افتخاري به استراليايي بودن خود داشته باشد! نسلي که ايراني نيز نخواهد بود!! در حاليکه در ايران سر افرازانه خواهند گفت ما از نوادگان همانيم که افتخار مادرمان نيز بود. من و احمد هر دو در ايران زندگي پر افتخاري داشتيم و لااقل در همين حد را مي توانيم براي فرزندانمان پيش بيني کنيم ولي هرگز نتوانستيم  آينده ي خوبي را براي آن ها در اين جا تصور کنيم. وقتي آدم در مملکت خودش افتخاري داشته باشد و خانواده ي گرم و کار مناسبي چرا بايد رنج فنا شدن در فرهنگي متفاوت را به دوش بکشد. من آزاديم را در کشورم مي بينم.  شايد خانمي آزادي را با برداشتن روسري و پريشان کردن موهاي رنگ کرده اش در سواحل ولونگونگ بجويد و بخاطر بدست آوردن اين آزادي بتواند غربت را با آغوش باز پذيرا باشد. من شيريني زندگي را در وسايل ساده ي آن مي بينم و شايد کسي خوشبختي را پنهان در ميان تجملات و ثروت بداند که استراليايي شدن حتما به او (شايد نه در کوتاه مدت) در بلند مدت ماديات فراواني خواهد بخشيد. کساني که به دنبال ثروت آمده اند وضع خوبي دارند. کساني را هم مي شناسم که خيلي معتقد تر از من و خانواده ام با اهدافي بسيار بالا آمده اند و موفق هم شده اند و فرزندانشان را هم  مومن و با تربيت اسلامي بار آورده اند. به هر حال روحيه ها با هم متفاوت است. هر کس خودش بهتر مي داند از دنيا چه مي خواهد و با توجه به هدفش بايد بد و خوب زندگيش را بسنجد و براي زندگيش تصميم بگيرد.

در مورد سوال بعدي يعني "تبعيض" حرف ها بسيار است. چون تا صبح  زماني زیادی نمانده و خدا را شکر سر و صداي مست هاي خياباني هم تمام شد، فعلا فرصتي براي رسيدن به اين موضوع که باز هم مثل هميشه در حد خاطرات است تا شواهد علمي و آماري، نیست. فقط اين را بگويم که متاسفانه معروف است که در ولونگونگ بيشتر از جاهاي ديگر استراليا مردم نژاد پرستند. شايد در نگاه اول لبهاي خندان حکايت از اين واقعيت نکند ولي پاي کار مشخص مي شود که اي دل غافل ما استراليايي نيستيم!


کلمات کلیدی: