ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٦  

اواسط اسفند ۱۳۸۵

دو هفته تا عید نوروز باقیبت ولی ما هنوز محلی را برای سکونت دائم نیافتیم. پس از نصف روز چرخیدن در ادارات آموزش پرورش محمد را در نزدیک ترین مدرسه به منزل پدرم که در حال حاضر آنجا ساکنیم، به صورت موقت ثبت نام کردیم. رییس مدرسه مردی جافتاده و موقر به نظر می آمد و با وجود اسرار من و همسرم حاضر به دریافت هیچ شهریه یا کمک مالی برای مهمان شدن پسرم در این مدرسه نشد. قرار شد محمد و فاطمه برای فراموش نکردن انگلیسی، در آموزشگاه زبانی که بعد از ظهر ها در همین مدرسه دایر است شرکت کنند. تعریف مدرسه ی غیر انتفاعی دارالعلم را قبلا شنیده بودم. ولی متاسفانه بعد از سه روز برایم مسجل شد این مدرسه به هیچ عنوان صلاحیت تربیت و آموزش دانش آموزان را ندارد.  روز اول بعد از بازگشت محمد با توصیفات غیر قابل قبول و وحشت آوری که او از مدرسه داشت در گفته هایش شک کردم. از آنجا که حس کردم این سخنان ممکن است برآمده از تخیلات و نتیجه تغییر شدید محیط باشد، برای تحقیق بیشتر از دانش آموز دیگری در مورد صحت سخنان محمد پرسیدم. متاسفانه همه ی حرفهایش را تصدیق کرد. حق با محمد بود. در آن مدرسه بعضی از معلم ها از سلامت روانی برخوردار نیستند و برای موضوعات بسیار جزئی و پیش پا افتاده نوجوانان را زیر باد کتک و ناسزا می گیرند. تنبیه بدنی از روش های تنبیهی معمول مدرسه محسوب می شود. حقیقت داشتن این موضوع باور نکردنی که در مدرسه ی غیر انتفاعی دارالعلم مشهد چنین رفتار وحشتناکی با نونهالان دارند قلبم را سخت آزرد. در حال حاضر تنها اقدامی که از دستم بر می آمد خارج کردن محمد از این محیط رعب و وحشت بود. محمد می گفت یکی از معلمان کاراته کار است و با وارد کردن ضربات سنگین و سریع روی سر و صورت بچه ها مهارت خود را نشان می دهد! اثر پنجه ی دستان معلم بر روی صورت بچه باعث وحشت محمد شده بود. با تحقیق بیشتر دریافتم تنبیه بدنی در مدارس ایران مرسوم نیست و این مدرسه جزء استثنائات است. نمی دانم برای این اقدامات ناشایست راه حل قانونی وجود دارد یا نه؟ و یا به گفته ی دوستان این رفتارها مطلوب والدینی است که پسرانشان در این مدرسه مشغول تحصیلند و به همین خاطر شکایتی از آن به عمل نیامده است. به هر حال ترجیح دادم محمد این دو هفته باقی مانده تا عید را از تحصیل باز بماند و بیش از این فحش و ناسزا  فرا نگیرد.

شاید تا بعد از تعطیلات عید وضعیت کار همسرم و محل سکونتمان مشخص شود و محمد بتواند در یک مدرسه ی آبرومندانه تری ثبت نام کند. به خاطر عجایبی که در ا ین مدرسه دیدم از خیر کلاس زبان بچه ها هم گذشتم. هر چند آنجا خبری از فحاشی و کتک کاری نبود و در این مورد هم مسوول موسسه، که پسر مدیر مدرسه است، بسیار مهربان و خوش برخورد بوده و حتی حاضر به دریافت هزینه  کلاس زبان در این دو هفته نبود. در هر حال سه روز مدرسه رفتن محمد خاطره بدی در ذهن ما باقی گذاشته است. 

هشتم فروردین ۱۳۸۶

دقایقی از هشتمین روز بهار، در سکوت مهمان سرای زاهدان این فرصت را برایم بوجود آورد تا برای نخستین بار در سال جدید دست به صفحه کلید ببرم و در  هاپوتی صفحه ای بر خاطراتم بیافزایم.

روز ها با همان هیجان و تنوع پیش می روند. بر خلاف تصور ما، بچه ها هنوز هم از بودن درایران ابراز شادمانی می کنند همه چیز برایشان زیبا و جذاب است! من گه گاه دلم برای سبزی و آرامش ولونگنگ در استرالیا تنگ می شود چشمانم را می بندم و تصور می کنم در فضای زیبای بوتانیک گاردن قدم می زنم و گاهی برای آرامش بیشتر روی سبزها می نشینم!!

از سرسبزی ولونگنگ گذشتیم و به ایران آمدیم و حالا دو روز است پس ازعبور از بیابان های تفتیده ی زاهدان خود را به مهمانسرا رسانده ایم و برای تهیه مسکن تلاش می کنیم.

قبل از این هم پنج سال از بهترین خاطراتم در این شهر رقم خورده است. به محض ورودمان به زاهدان فاطمه با لهجه ی غلیظ استرالیایی اش به ما خوش آمد گفت. چه ساده باور کرده است زادگاه، وطنش است با وجودی که هیچ خاطره ای از اینجا در خاطرش نیست. همه چیز عوض شده است.  این شهر، مخصوصا این مجتمع بزرگ تغییر کرده است. سرسبزی و زیبایی داخل مجتمع، خاطرات شیرین استرالیا همچنین خاطرات پنج سال زندگی در زاهدان را برایمان زنده کرد.

امروز

 

سری به کافی شاپ زدم دیدم باز هم از این بازی های وبلاگی اختراع کرده اند. کسی که هاپوتی را دعوت نکرده است ولی از آنجا که در حال حاضر ترسی جدی و عمیق آزارم می دهد، به جهت درد دل هم که شده خود را نخود این آش می کنم. 

حقیقتش در حال حاضر در خانه ای بزرگ که خیلی هم قدیمی به نظر نمی رسد و دوستان می گویند ده پانزده سالی از ساختش نمی گذرد زندگی می کنیم. خیلی وقت نیست کوله بارمان به سر منزل! رسیده و در این خانه سکنا گزیده ایم  ....

ولی متاسفانه این خانه در حال ویران شدن است. ترک هایی روی سقف و دیوار های خانه از بیرون و داخل به وجود آمده که در حال پیشرفت می باشد و طبق نظر کارشناسان کوچکترین تکانی -مثلا یک زلزله ی دو ریشتری- خانه را منهدم خواهد کرد. آخرین کارشناسی که برای بررسی اوضاع چند روز پیش از خانه بازدید کرد گفت حتی یک ساعت هم در اینجا نمانیم به عقیده ی او نگهداری بچه ها در این خانه جنایت است. حالا ترس از خانه خراب شدن برای من بزرگترین ترس است. هنوز خستگی اسباب کشی از وجودمان نرفته است. هنوز در حال تکمیل نواقص بودیم. هنوز همه ی پرده هایی را که با شوق و ذوق دوخته ام نیاویخته بودیم ...

گذشتن از این خانه که تازه اسباب ها در آن جای خود را یافته اند و حیاط  بسیار وسیعش هر روز صبح و بعد از ظهر شاهد شادی و بازی بچه هاست، سخت است.

دعا کنید قبل از فرو ریختن دیوار ها ما جایی مناسب بیابیم. مناسب یعنی جایی که امنیت داشته باشیم و از ماندن زیر آوار نهراسیم.  حتی یک آپارتمان نقلی.


کلمات کلیدی: