هو الکریم
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦  

خدا را صد هزار مرتبه شکر حال محمد خوب است و در حال حاضر هیچ نگرانی از بابت بیماری او ندارم. با وجودی که تشخیص متخصصان عمل فوری و در غیر این صورت (بنا به توصیه غیر متخصصان) استراحت مطلق به مدت طولانی چاره ی درد او بود، بدون انجام این دو محمد در شرایط جسمی مطلوبی قرار دارد و به اعتقاد من این تنها معجزه ای به خاطر دعای دوستان عزیز همچنین مادر بزرگ مهربانش است که همان ایام دست به دامن حضرت زینب، شفای نوه شان را طلب می کردند. من و همسرم روزهای ناخوشی را از خانواده هایمان پنهان می کنیم چون همیشه دور بوده ایم و از دست آن ها کاری جز نگرانی بر نمی آید. چند روز قبل از رفتن مادر شوهرم به سوریه، فاطمه در نبود من سیر تا پیاز درد محمد را تلفنی برایشان باز می گوید و این آغازی برای نگرانی بی حد آن ها می شود. ایشان از همان لحظه ی اول دست به دامان ائمه می شوند و به قصد گرفتن شفای محمد سفر خود را شروع می کنند.

آن روز ها محمد درد زیادی داشت تا حدی که برای جلوگیری از عوارض دارو های مسکن قوی، داروی معده هم برایش تجویز شده بود. درست زمانی که درد محمد به طرز غیر قابل باوری بهبود پیدا می کرد مادر بزرگش در حرم حضرت زینب و روز تولد ایشان اشک می ریختند. آن روز که محمد دردی احساس نمی کرد به ایشان زنگ زدم در حالیکه درست در مقابل حرم ایستاده بودند، با خبر خوشی که شنیدند، جواب دلِ شکسته و التماس و اشک خود را ستاندند. مادر شوهرم بعد از بازگشت به ایران راهی زاهدان شدند تا محمد را ببیند و لباسی را که متبرک کرده بودند بر تنش کنند و همان ناچیز درد مانده در کمرش را بیرون برند. مهمان عزیزمان دو روز پیش رفتند و جایشان خیلی خالیست.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

دوستانی خواسته بودند مقایسه ای بین زندگی در استرالیا و ایران داشته باشم.  به نظر من تفاوت بین این دو واقعا زیاد است. آنقدر زیاد و مشهود که به قول معروف می توان گفت قابل مقایسه نیست! ولی این که کدام بهتر است... باید رفت و دید. نظر من با دلایلی که دارم برای خودم قابل قبول است. دلایلی که ریشه در روش زندگی،  طرز تفکر، روحیه و در کودکی من دارند و گاه از توضیح درست آن ها قاصرم. از طرفی وقتی می بینم عزیز ترین کسانم که واقعا از همه جهت قبولشان دارم، زندگی در استرالیا را به زندگی در وطن و در میان هموطنان ترجیح می دهند، واقعا نمی دانم چه بگویم؟!

 

تا آنجا که فهمیده ام در میان همه دوستانی که مدتی در خارج از ایران زندگی کرده اند (که تعدادشان در اطرافیان کم نیست)  من و بچه ها جزء معدود اشخاصی هستیم که از برگشت به ایران صد در صد خوشحالیم. از هر نظر که مقایسه می کنم ایران برای ادامه ی زندگی من بهتر از استرالیاست البته آنجا برای دوران محدود و موقت می توان زندگی بسیار خوبی داشت.

یک پیام خصوصی برای مینا: از طعنه ی کامنت شما نرنجیدم چون فکر می کنم درک درستی از زندگی من ندارید و انتظار سخن بهتر از این هم از شما ندارم.

 

انتقاد ها و درد دلهای من از اوضاع زندگی درایران دلیل بهتر بودن زندگی در استرالیا نیست. اگر امروز در ایران به خود اجازه ی انتقاد می دهم به این خاطر است که معتقدم به سبب زندگی در ایران حق اعتراض دارم. فریاد اعتراض کسی که از سختی های وطنش فرار کند و دور از درد و رنج هموطنانش در یک  نقطه ی خوش آب و هوا مثل همان ولونگنگ یا سیدنی از پشت مانیتور به گوش برسد، هیچ ارزشی ندارد.

 

 اگر واقعا آرزوی زندگی در خارج را دارید امیدوارم نصیبتان شود. مطمئن باشید خیلی ها با همین آرزو رفته اند و به هدف خود هم رسیده اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت: نزدیک به یک سال از نوشتن این مطلب می گذرد.  میخواستم جمله ی "هیج ارزشی ندارد" را اصلاح کنم. (هر چند مصداقش آدم های محدودی را شامل می شود نه هر ایرانی دور از ایرانی را)   الان که یک سالی بزرگ تر شده ام، فکر می کنم کار درستی نیست با اطلاعات نا کافی ارزش ها را کم و زیاد کرد. اصلا ارزش گذاری کار هر کسی نیست. متخصص خودش را می طلبد. همین که حرف خودم را در آنجا بازگو کردم کافیست.


کلمات کلیدی: