ماموريت ده ساله - برگی از حرفهای تنهايی-
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٤  

محمد دوران کودکی را پشت سر می گذارد و آرام آرام وارد نوجوانی می گردد. دورانی که بیش از هر روز دیگر نیازمند توجه و مراقبت دور و نزدیک من و پدرش است. دورانی که می تواند دروازه ی سبزی برای ورود به جوانی باشد.

سوالات محمد حکایت از فصلی جدید از زندگی دارد و هدایت و انسجام افکار کسیخته و ذهن کنجکاوش،  مسوولیت سنگینی بر دوش من و همسرم قرار داده است.

مخصوصا در این جا که نو جوان من دو فرهنگ متفاوت را در خانه و مدرسه تجربه می کند. شاید این مصلحت بود که محمد از زبان "تامس" چیزهایی که برایش زود بود بشنود. و با تمام سادگی و خلوص کودکی مرا مهمان قلب پاکش کند تا بر اسرار نهفته اش محرم باشم. حالا با تمام وجود حس می کنم باید برای نو جوانم مادری آگاه  و مهربان باشم قبل از آن که محمد رازداری نا مطمئن خارج از خانه برای خودش بیابد.

 

چند سال پیش مادرم می گفت "قدر این روزها را که بچه ها کوچک هستند بدان فکر نکن با بزرگ شدن بچه ها مشکلاتشان کم می شود. مشکلات بچه ها همراهشان رشد می کنند."و بعد با نگاهی پر معنی به گذشته می رفت. روزهایی که ما را زیر پر و بال خودش می گرفت. و حالا بعد از این همه سال  سخن آن روز مادرم را درک می کنم.

وقتی بچه ها کوچک تر بودند زحمت بیشتری برایم داشتند. ولی فکرم راحت بود. همراهم بودند و تنها کار ها و ریخت و ریزشان گاهی خسته ام می کرد . اما امروز وقتی محمد می خواهد سوالی از من بپرسد همیشه نگرانم که شاید جواب درست و مناسبی در مقابلش نداشته باشم.

وقتی از دوستش "انجومان" شنیده بود که او به خدای واحد اعتقاد ندارد و آفرینش جهان را تصادفی می داند بهت زده دلایلی را در اثبات وجود خدا برایش گفته بود.

محمد با اصرار می خواست دوست هندوی خود را با خدای یگانه آشنا کند و دلایلی برایش می آورد که من در دبیراستان در کتاب بینش اسلامی می خواندم، و شاید بیشتر می خواندم تا فکر کنم.

حالا وقتی به عادت همیشه وقت خواب برایش داستان می گویم باید حواسم کاملا به جملاتم باشد تا جایی برای ایراد نماند. و وقتی داستان بر سر آفرینش یا ديگر مسائل اعتقادی باشد با موجی از سوالاتش رو برو می شوم. و اینجاست که می بینم چقدردانسته هایم برای مادر بودن کم است. محمد نه یک نسل که چندین نسل از من جلو تر است و من برای راهنمایی وو تربيت او باید با تمام قدرت، با مطالعه و تفکر پیش بروم تا فرهنگی متفاوت این چشمه ی پاک را از من نرباید.


کلمات کلیدی: