کودک و خدا
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ خرداد ۱۳۸٢  
داستانک
کودک و خدا

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید: " میگویند فردا شما مرا به زمین میفرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم برای زندگی به آنجا بروم؟"
خداوند پاسخ داد: "از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد."
اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه: "اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند."
خداوند لبخند زد: "فرشته تو برایت آواز خواهد خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود."
کودک ادامه داد: "من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم؟"
خداوند او را نوازش کرد و گفت: "فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."
کودک با ناراحتی گفت: "وقتی میخواهم با تو صحبت کنم، چه کنم؟"
اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات، دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی."
کودک سرش را برگرداند و پرسید: "شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟"
- "فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود."
کودک با نگرانی ادامه داد: "اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم، ناراحت خواهم بود."
خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات همیشه در باره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود."
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده میشد. کودک میدانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: "خدایا! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید."
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: "نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی."

یک نویسنده ناشناس
ترجمه: سارا طهرانیان
========================================================
متن بالا را چند وقت پیش مادرشوهر گرامی لطف فرموده و برای آقازاده شان ایمیل نمودند. چه ایشان میداند آقازاده بسی قدر نشناس و فراموشکارند. گویا قدر ناشناسی در این خاندان ارثی میباشد. وقتی متن را برای شازده خواندم گفت:مامان بعضی مامانها هم مانسترند!
من بیچاره هم لبخندی زدم و بعد یواشکی دیکشنری را نگاه کردم...
بی شک این گستاخی حاصل بحرانهای اخیری است که به خاطر امتحان دیکته در خانه به وجود آمده
کلمات کلیدی: سخنان بزرگان