تعطيلات- مهاجرت۳- معلم خرافاتی
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٥  

ديروز امتحانات (کلاس پنجم ابتدايي) تمام شد. پسرم سه هفته مدرسه ي انگليسي نرفت. هر روز در خانه با هم درس ها را مرور مي کرديم. براي او که با نظام آموزشي استراليا بزرگ شده خواندن درس هاي فارسي بسيار مشکل بود.

بر طبق قانون آموزش و پرورش ايران دانش آموزاني که در مدارس غير ايراني خارج از کشور تحصيل مي کنند بعد از بازگشت به ايران مي توانند در کلاسي مناسب با سن و پايه ي آموزشي که در مدرسه ي خارجي گذرانده اند، تحصيلات خود را ادامه دهند.

بنابراين دانش آموز اگر فارسي هم ياد نداشته باشد مي تواند در ايران به مدرسه برود چنانکه يکي از آشنايان ما بعد از سال ها به ايران بازگشتند و با وجود آنکه پسرشان قادر نبود کتاب فارسي کلاس اول ابتدايي را بخواند، مطابق با سنش در کلاس پنجم ابتدايي پذيرفته شد. با وجود اين قانون باز بهتر دانستم محمد در امتحانات شرکت کند. زيرا هم به ثبات قوانين ايران نمي توان اطمينان کرد و هم اين که براي محمد بد نيست کمي معني درس خواندن را بچشد و بداند همه جاي دنيا مثل استراليا درس خواندن و مدرسه رفتن فقط بازي و تفريح و  استراحت نيست. براي خودم هم تجربه ي خوبي بود. پا به پاي هم جلو رفتيم تا بدون معلم و مدرسه همه ي درس ها را با موفقيت تمام کرديم. خيلي وقت ها از اين که مجبور بودم احساسات مادري را هنگام درس دادن کمرنگ کنم ناراحت بودم ولي چاره اي نبود. شايد تا قبل از اين فکر مي کردم يک معلم مي تواند مثل يک مادر مهربان باشد ولي واقعيت آن است که براي آموزش درس هاي ايراني به يک پسر بچه ي بازيگوش در اين سن و سال جديت بيشتر از احساسات و ناز و نوازش هاي مادرانه کارايي دارد.

هر چه بود گذشت و ما مانديم و راه طولاني راهنمايي با آن همه کتاب اضافه بر ابتدايي.... ديروز بعد از ظهر که از جلسه ي آخرين امتحان بر گشتيم و من بعد از مدت ها مي خواستم با آرامش سري به دنياي مجازيم بزنم به اسرار از من خواست تا کتاب هاي راهنمايي را از اينترنت برايش بيابم و تا درس اول فارسي را با هم نخوانديم دست از سر ما (من و کامپيوترم) بر نداشت. فکر مي کنم امسال از تعطيلي خبري نيست. و اما اخبار قبل از امتحانات...

 

مهاجرت مثبت!

از آن روز که لطف بازتاب شامل حال هاپوتي شده ايميل هاي فراواني از هموطنان داخل ايران که به دنبال راهي براي خروج هستند دريافت کرده ام. با وجود همه ي محاسن غير قابل انکار استراليا براي رفتن به ايران روز شماري مي کنم. استراليا خوب است براي استراليايي ها و براي آن هايي که بتوانند استراليايي شوند. و براي من اگر خوب بوده فقط به خاطر موقتي بودن زندگي در اينجاست. نمونه هاي زيادي را مي شناسم که براي دوره هاي شش ماهه ولي به قصد ماندن آمدند ولي حتي نتوانستند همان شش ماه را تاب بياورند. نمونه هايي را مي شناسم که بعد از پانزده سال تحصيل و کار در ولونگونگ به ايران برگشتند. و نمونه اي که اينجا ماند ولي نتيجه اش خودکشي هر دو فرزندش شد. يکي سالها پيش و ديگري که مي گفتند قرص اعصاب مصرف مي کرده دو سال قبل خودکشي کرد. 

حرف های زيادی براي گفتن به دوستاني که تحقق همه ي آرزوهايشان را در خارج مي دانند دارم ولي بعضي راه ها را بايد رفت و تجربه کرد. اميدوارم اين عزيزان راه خود را با تدبير و واقع نگري انتخاب کرده باشند و بعد از آمدن جزء آن هايي شوند که در استراليا با خوبي و خوشي بدون هيچ مشکلي زندگي مي کنند. آن هايی که هدفشان رسيدن به رفاه و آسايش در زندگی بوده و با مهاجرت به هدف خودشان رسيده اند. به عقيده ی من در مرتبه ی بالاتر، مثبت ترين مهاجرها، کسانی هستند که هدفشان از مهاجرت، اعتلای اسلام و ايران بوده است. يک ايراني مهاجر در سيدني مي شناسم که خدمات شايان توجهی در اين راستا کرده اند. در فرصتي بهتر با کسب اجازه حتما ايشان را معرفي خواهم کرد.

 

معلم خرافاتي

قبلا در مورد کلاس ديني در مدرسه ي بچه ها نوشته بودم. متاسفانه خوشحالي من از برگزاري اين کلاس ها ديري نپاييد. در اين کلاس آقاي معلم خرافات و چرنديات بي شماري را تحت عنوان اسلام به خورد اين بچه داد. بالاخره من هم مثل دوستان ديگر از رفتن دخترم به کلاس ممانعت کردم و پسرم را که بزرگتر است آزاد گذاشتم که خودش انتخاب کند. معلم کلاس مردي است از مسجد سني هاي ولونگنگ. براي ياد دادن آداب اسلامي  به بچه ها، احاديث جعلي را نمي دانم از کدام عطاري به هم مي بافد تا درسش جذاب شود . مثلا  براي اين که به بچه بياموزد با دهان بسته غذا بخورند گفته است شيطان از راه دهان و بيني وارد بدن شما  مي شود. اگر هنگام جويدن غذا دهانتان باز باشد شيطان وارد گلوي شما مي شود و در آنجا نصف غذاي در حال بلعيدن را مي خورد و شما سير نمي شويد. يا آنکه "حتما با پاي چپ وارد توالت شويد چرا که اگر در توالت جن يا شيطان باشد با پاي راستتان راحت تر مي توانيد به آن ها لگد بزنيد"!! پسرم بعد از شنيدن اين حرف ها از رفتن به  کلاس خودداري کرده است ولي ساير دوستان مسلمانش او را به اجبار به کلاس برده و به معلم گفته اند محمد در حقيقت حرفهايش شک دارد. معلم دليل اين حرف شرک آميز! را از محمد پرسيده است. محمد هم که مثل ساير بچه هاي ايراني فلسفه و کلام کودکانه اش از فلسفه ي ايشان بسي قوي تر مي باشد به مناظره ي جالبي با معلم پرداخته است.

متاسفانه بعضي از مسلمانان اسلام سطحي خود را با خرافات آميخته اند و در احکام اسلامي دچار انحراف شديدي شده اند. در اجتماع مسلمانان گاهي تعصبات مذهبي باعث مي شود کسي هم که به خرافاتي بودن بعضي اعتقادات پي مي برد از ترس متهم شدن به شرک و کفر قادر به اظهار نظر نباشد.

امام جماعت مسجدي که آقا معلم از انجا آمده است، بدون داشتن هيچ زمينه و اطلاعات درستي از اسلام مدت شش ماه به عربستان رفته تا درس اسلام (احتمالاْ نسخه‌ی وهابی) بياموزد و براي تصدي اين مهم آماده شود. فتاواي عجيب ايشان باعث حيرت دوستان ايراني شده است. به عنوان مثال ايشان خريد گوشت ذبح غير شرعي را حلال دانسته اند با اين توجيه که گوشت هاي حلال گران تر است و مسلمانان نبايد ضرر کنند و پول اضافه بپردازند. جالب آن که گروه زيادي از مسلمانان هم از فرامين ايشان کورکورانه تبعيت مي کنند و هر گونه انتقادي از شيخ برايشان غير قابل تحمل است.


کلمات کلیدی: