باران، رحمتی که زحمت به بار آورد!
ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢  

هنوز بادهای 120 روزه‌ی سیستان و محصول پر غبار آن تمام نشده که باید شاهد هنرنمایی دیگری از این آسمان غریب باشیم. ابرها می‌آیند تا ثابت کنند آسمان ما، آنقدر که می‌گویند، ناخن‌خشک نیست.

از پنجره باران را می‌نگریستم. زیبا بود ولی نه شادی آفرین.

چرا که راوایت‌گر داستانی تلخ بود: ویرانی در سراوان و ایرانشهر، طغیان رودخانه و کشته شدن طفل پنج ساله، تخریب جاده‌ها، ویرانی خانه‌ها و مزارع ...

باران وای باران/ با مصیبت‌های فراوان/ می‌خورد بر خاک تشنه

کودکی 5 ساله در آب/ مادر بیچاره گریان

پل شکسته/ طفل مرده/ آب برده کشتزاران

وای باران! بر فقیران

مردمان قصرقند و سیب‌سوران/ شهرایران و سراوان/خانه‌هاشان خیس و ویران

وای باران/ وای باران

مردمان این دیار اما، مثل من ناشکر نیستند. آن‌ها بی‌شک صبورانه خداوند را برای نعمت‌های بیکرانش شکر می‌کنند. آن‌ها صبورند چون تقدیر را در محرومیت خود می‌دانند. و من ناشکیبا، چون دیده‌ام برای جان و سلامت و دسترنج مردمان بیش از این می‌توان نگران بود. 

آب‌گرفتن معابر و خیابان‌ها هنگام ریزش باران، حتی در مرکز استان و در بخش مرفه‌نشین شهر امری طبیعی به نظر می‌رسد! مناطق محروم سیستان و بلوچستان بی‌شک توان مقابله با این باران و سیل را ندارند و هر بار که آسمان مهربان می‌شود، این رحمت الهی، با بی‌تدبیری آن‌هایی که باید کاری بکنند و نمی‌کنند، زحمت و رنج فراوان به بار می‌آورد.

...


یک کیلو طلا بهتر است یا یک جو همدلی؟
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳٩۱  

امروز نزدیک غروب با کلی خرید در دست، برای رسیدن به خیابان شریعتی وارد بازار طلا فروش‌ها شدم تا میانبر بزنم و زودتر برسم. ولی زرق و برق طلاها چشمم را گرفت و ناخودآگاه وارد یک مغازه که چندتا خانم هم داخلش بودند، شدم. یکی از آخانم‌های بلوچی که نزدیک فروشنده ایستاده بود کیسه‌ای بیرون آورد و به فروشنده داد. مقدار بسیار زیادی طلا در کیسه بود. فروشنده مشتش را باز کرد و طلاها را در دستش ریخت و روی ترازو گذاشت. آن مقدار طلا را شاید بهتر باشد با ترازوی سبزی فروشی کشید تا زرگری!

زرگر طلاها را جلوی خانم گذاشت و پس از کمی محاسبه گفت که قیمت آن 70 میلیون تومان می‌شود. نزدیک بود چشمانم از حدقه در بیاید. زن طلاها را از هم باز کرد و من در میان بهت و حیرت متوجه شدم آن همه طلا فقط یک عدد تو گردنی است!!!

تعداد زیادی سکه‌ی بهار آزادی و زنجیر با خطوط مورب، در هم تنیده شده بود. اصلا زیبایی و ظرافت نداشت. یعنی به اندازه‌ی آن همه قیمت زیبایی نداشت. با این مقدار پول می‌شود در زاهدان یک واحد آپارتمان نقلی خرید. یعنی این خانم یک طبقه مسکونی شیک را در گردنش می‌انداخته؟!‌

یاد خاطره‌ای از سال‌ها پیش افتادم. وقتی پسرم سه -چهار ساله بود روزی در مطب دکتر با خانم بلوچی همصحبت شدم. می‌گفت خوش به حال شما فارس‌ها. شوهرانتان وفادارند. مردان ما که زود داماد می‌شوند و زود هم طلاق می‌دهند. شوهرش زن سومی اختیار کرده و خود او نیز زن دم شوهرش بود. با وجودی که تمام دست و انگشت و سینه‌اش در طلا غرق بود (اوایل که آمده بودیم یادم هست که بیشتر خانم‌های بلوچ چادر می‌پوشیدند ولی رسم نبود روسری و مقنعه یا شال بپوشند. برای همین دیدن طلاهای چند کیلوگرمی آن‌ها به سهولت امکان پذیر بود) دلم خیلی برایش سوخت. وقتی مرد پشتیبان همسرش نباشد و زن حس کند هر آن، دیگری جایش را می‌گیرد شاید ساختن پشتوانه‌ای طلایی خیلی هم خالی از حکمت نباشد.

 


کلمات کلیدی: زندگی در زاهدان
گیاهان زود بازده و کم دردسر
ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳٩۱  

وجود حیاط و باغچه در منزل، نعمت بزرگی است که برخی افراد به دلیل مشغله‌ی بسیار به ارزش شگفت‌انگیز آن پی نبرده‌اند. بی شک رسیدگی به باغچه‌ها وقت و حوصله‌ی فراوانی می‌طلبد. برای نمونه سبزی‌کاری نیاز به خاک مغذی و مناسب و باغچه‌های یک دست و صاف همچنین شناخت و آشنایی با نحوه‌ی کاشت و آبیاری و مراقبت‌های دیگر دارد. به همین دلیل گروهی در همین مجتمع خودمان با وجود داشتن باغچه‌های بزرگ، از خیر سبزی‌کاری گذشته‌اند.

در مورد سبزی‌کاری شاید حق با ایشان باشد ولی باغچه‌ها را می‌توان با گیاهانی زیبا، کم‌هزینه و سودمند به سادگی سرسبز و دلچسب نمود. گل آفتابگردان و  چنبرخیار دو گیاه بسیار زود بازده هستند که کاشت آن‌ها نیاز به تخصص و رسیدگی ویژه‌ای ندارد.  بنا به تجربه‌ی ما آب و هوای زاهدان برای کشت این دو گیاه بسیار مناسب است.

آفتاب‌گردان رشد طولی بسیار سریعی دارد و برای پرکردن فضای عمودی حیاط مناسب است. قد گیاه تا بیشتر از دو متر هم می رسد و گل‌های آن زیبا است. در نهایت هم می‌توان از تخمه‌ی آن -اگر طوطی‌ها اجازه بدهند- استفاده کرد.

این گل‌ها از دو سه ماه پیش باغچه را زیبا کرده اند

به جز زیبایی و سایه، آمدن حشرات و پرندگان نیز از دیگر محاسن آن است.

چنبرخیار رشد عرضی بسیاری دارد و برای پر کردن فضای ماسه‌ای یا خاکی مناسب است. برای مثال اگر مجبور به زیبا سازی و پر کردن فضای خالی باغچه ظرف مدت دو سه هفته هستید کشت این گیاه راهگشا خواهد بود. برگ‌های بزرگ و گل های زرد رنگ گیاه، جنبه‌ی تزئینی به باغچه می‌دهد.

در این عکس تنها دو بوته‌ی چنبرخیار فضا را پر کرده است.

و البته خوردن چنبرخیار تازه هم خالی از لطف نیست.


حیاط خلوت
ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱  

این روز‌ها کمتر از خانه بیرون می‌رویم. حیاط و سرگرمی‌های آن بهترین و بی دردسرترین تفریح است. سه چهار سالی از آمدنمان به این خانه می‌گذرد و ما در این مدت کم از بیابان خشک و لم‌یزرع پشت خانه که به آن حیاط پشتی می‌گفتند، باغچه‌ی کوچکِ زیبایی ساخته‌ایم که عمده مصالح آن عشق بود و تلاش. کار کردن در حیاط، کنار احمد و بچه‌ها، مانند آتش درست کردن و چای زغالی‌خوردنش لذت بخش و دوست‌داشتنی است. باز شدن تخم‌مرغ‌ها، بیرون آمدن جوجه‌ها، شکوفه زدن درختان،  شکوفا شدن گل‌های رز، جاری شدن آب حوض در باغچه‌‌ها و سر از خاک بیرون آوردن سبزی‌ها، همه و همه بر طراوت و شادبی زندگی می‌افزاید.

 

ساختن قفس مرغ‌ها اولین کار زیر بنایی ما در این خانه بود. قفسی نسبتاَ بزرگ شامل اتاق خواب، اتاق‌های انتظار و زایمان، شیرخوارگاه،محل تخمگذاری، حیاط و پنت‌هاوس که کبوترن در آن‌جا ساکنند.

این جوجه‌ها روز آخر سال نود از تخم بیرون آمدند و در این عکس یک روزه‌اند. تخم‌ها یکی پس از دیگری با فاصله‌ی سه روز باز شدند. البته اواخر زمستان و اوایل بهار قدری هوای زاهدان سرد شد و از این سری تخم مرغ تلفات زیادی دادیم  ناراحت

و این جوجه‌ی زشت و کنجکاو همان جوجه‌ی ناز زرد رنگ است که حالا تقریباَ چهل و پنج روزه شده. خوب نگاه کنید. چند ماه دیگر که بگذرد شاید آماده برای خورده شدن شود. مرغ‌هایی که ما از بازار تهیه و طبخ می‌کنیم همین سنی هستند که به ضرب هرمون چاق و چله می‌شوند!

اردک‌ها به طور طبیعی رشد سریعی دارند.  اگر عمری باقی باشد عکس آن‌ها را هم می‌گیرم و اینجا می‌گذارم. به نظر من پرورش اردک بازدهی بیشتری دارد.


پایان پایان‌نامه
ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠  

سلام به همه‌ى عزیزانی که این سلام را می‌بینند و همه‌ی آن‌هایی که نمی‌بینند.

مدت‌ها با نت سرگرم شدم و تجربه‌ها اندوختم و چیزها آموختم.

مدتی هم نت را البته آن بخش مربوط به چت و وبلاگ را کنار گذاشتم و به خواندن مطالب رشته‌ی مورد علاقه‌ام بسنده کردم. کتاب خواندم و مقاله و چیزهایی هم رشتم و به عنوان مقاله و پایان‌نامه به هم بافتم. نتیجه آن هم شد قدری تجربه‌ و آموخته‌ و اندوخته و یک مدرک کارشناسی ارشد در رشته‌ی زبان و ادبیات فارسی با معدل  17/73 که شاید تنها کاربردش استفاده برای رفتن به مقطع دکترا باشد. روزگار زود می‌گذرد و به جز بزرگ شدن بچه‌ها و پیر شدن خودم اگر بهره‌ای از آن برایم نمی‌بود شاید افسرده بودم ولی حالا با همین مختصر تلاش برای رسیدن به خواسته‌هایم، خوشحالم.

هنوز مثل آن روزها که نوجوان بودم برای آینده نقشه می‌کشم. چقدر این نقشه کشیدن‌ها خوشایند و دوستداشتنی است. به ویژه تلاشی که برای رسیدن به آن صورت می‌گیرد که اگر نبود این نقشه‌ها و تلاش‌ها، در این دوری از شهر و دیارم زندگی سخت می‌شد.

از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشد با عنوان بازتاب ادبیات کهن در قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب اثر مهدی آذریزدی در روز 13 دیماه در حضور استاد محترم راهنماسرکار خانم دکتر مریم شعبانزاده، استاد مشاور جناب آقای دکتر محمودی، داوران محترم دکتر مشهدی و دکتر نیکبخت  و نماینده‌ی تحصیلات تکمیلی دکتر ناظریان و جمعی از دوستان دانشجو و آشنایان دفاع کردم. گرفتن درجه‌ی عالی و پیشنهاد برای چاپ پایان‌نامه بهترین قسمت جلسه‌ی دفاعیه بود. پایان‌نامه را برای ناشر فرستادم تا اگر خدا بخواهد برای چاپ آماده شود.

از آن جا که موضوع پایان‌نامه‌ام را خود با آگاهی و علاقه انتخاب کرده بودم، درس‌خواندن برایم لذت بخش بود و در حال حاضر مشتاقم باز هم در این زمینه مطالعه کنم. قصه نویسی و داستان نویسی و بررسی عناصر داستان و نقد قصه و داستان، مبحث زیبا و جذابی است. همچنین ادبیات کودک و قصه‌های کهن هم مباحث خواندنی دارد که می‌توان با عشق و علاقه ساعتها مجذوبشان شد. اگر روزی بتوانم در آزمون دکترا موفق شوم و دوباره به دانشگاه راه یابم بی شک همین خط را ادامه خوام داد.

اگر خدا بخواهد بر اساس برنامه‌ای بلند مدت همین رشته را ادامه خواهم داد. آن گونه که خود دریافته‌ام دو یا سه سال مطالعه و تحقیق در ادبیات آن قدر به من خواهد آموخت که بتوانم وارد مرحله‌ی بعد شوم. خواندن زبان انگلیسی و عربی بی شک قسمت سخت این تلاش خواهد بود که وقت بیشتری خواهد گرفت. به هر حال ادامه‌ی تحصیل از هر کاری که فکرش را می کنم شیرین‌تر و عملی‌تر است. یادم هست که تقریباَ سه سال پیش هم همین حرفها را در مورد کارشناسی ارشد می‌گفتم.

به احتمال زیاد ورود دوباره‌ی من به دانشگاه همزمان با ورود پسرم به دانشگاه خواهد بود لبخند ان‌شاء الله

دو روز پس از نگارش

مطالب سه سال پیش را نگاه می‌کردم تا حال و هوای آن روزها یادآوری شود که این عبارات بسیار مرتبط را یافتم:

"بعد از این همه سال و روزگار دوباره هوای درس خواندن به سرم زده است. این بار نه از اجبار روزگار، نه برای چشم مردم و نه برای پیدا کردن کار بلکه برای دنبال کردن علاقه ها و فرار از کسالت، مطالعه را شروع کردم.

 سال گذشته تعدادی از منابع بی شمار رشته ی ادبیات فارسی را تهیه کردم و به خواندن مشغول شدم. مجاز شدن در مرحله اول و نداشتن امتیاز کافی برای ورود به دانشگاه مورد نظرم نتیجه ی اولین امتحان بود. امتحان بعدی را با تلاش و مطالعه ی جدی تر و البته با کمی  بد شانسی و بیماری شدید درست دو روز قبل از امتحان، پشت سر گذاشتم و حالا برای مشخص شدن نتیجه روز شماری می کنم. اگر همان طور که پیش بینی می کنم این بار هم نتیجه ی مطلوب به دست نیاورم، فرصت مناسبی به دست خواهم آورد تا باقی مانده  منابع امتحان را که به دلیل کمبود وقت نتوانستم بخوانم تمام کنم و ان شاالله در آزمون سال اینده با اطلاعات بیشتری شرکت کنم و امتیاز کافی برای دانشگاه مورد نظرم بیاورم" روز یکشنبه 13 اردیبهشت 1388.

لبخند خیلی جالبه نه؟ خدا کنه پیش بینی الانم هم که گفتم دو سه سال برا قبول شدن باید بخونم غلط باشه و یه دو سال بیشتر طول نکشه یول


وبلاگ مامانی
ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ آذر ۱۳٩٠  

امشب بعد از مدت‌ها سراغ چند تا وبلاگ نا آشنا رفتم. وبلاگ مامان‌هایی که از بچه‌هاشان می‌نویسند. برای من خیلی خوندنی بود. یاد سال‌های گذشته که بچه‌ها کوچک بودند افتادم. یادش به خیر. دلم برای آن سال‌ها تنگ شد. چقدر زود گذشت. من هم وقتی نوشتن وبلاگ را شروع کردم دختری به همان کوچکی داشتم که حالا برای خودش خانمی شده خیلی هم بهتر از من می‌نویسد.

هر روز مشغله‌ا‌ی جدید. یک روز فکر بزرگ کردن بچه‌ها یک روز فکر ازدواجشان ...

چشم به هم بزنیم نوه‌ها دورمان را گرفته‌اند و از سرو کول من و احمد بالا می‌روند. به بچه‌ها گفته‌ام هر چند تا فرزند که داشته باشند برایشان بزرگ می کنم. حالا هم که این جا مکتوب شد. خدا رحم کند. سرنوشت ما که با دو بچه سرشته شده بود شاید اقبالمان در نوه بیش از این باشد. گفتند بچه ی کمتر زندگی بهتر. شاید اگر زندگی بهتر باشد نیازی به امساک در تعداد بچه‌ها حس نشود. مثل استرالیایی‌ها که هر زوج جوان چهار پنج بچه دنبالشان راه می‌ا‌فتاد و من اوایل فکر می‌کردم فرزند دو قلو می آورند و بعد فهمیدم تفاوت سنی آنها کم است. البته در آن دهی که ما بودیم چنین بود.

شب از نیمه گذشت و من به بهانه‌ی نوشتن صفحات پایانی پایان‌نامه وبگردی کردم و به این جا رسیدم. پایان‌نامه‌ام را خیلی دوست دارم و از تمام شدنش زیاد خوشحال نیستم. قصه‌های بچه‌ها واقعا دوست داشتنی است و قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب آذریزدی از همه دوست داشتنی تر. اگر حالی باشد روزی در مورد موضوع شیرین و دوست داشتنی پایان نامه‌ام مطلبی می‌نویسم. امشب که از خستگی نای برخاستم و به رختخواب رفتن ندارم. دخترکم به شدت سرما خورده و دو روز است به مدرسه نرفته است. احتمالا فردا هم در خانه بماند. صدای سرفه هایش می‌اید. یک حوض با کاشی‌های آبی وسط حیاط ساختیم شده مایه‌ی شر. اب بازی پاییزی کار دست این طفل داد. چند روز پیش که مشهد برف می بارید دایی حسین از مشهد زنگ زد احوال بچه‌ها را بپرسد. پسرم داشت توی حوض آب تنی می‌کرد. وا عجبا از این همه اختلاف دمای زاهدان و مشهد. شبهای زاهدان که خیلی سرد است. شاید بیش تر از مشهد ولی روز کاملا آفتابی می‌شود به گونه‌ای که ماندن در آفتاب آزار دهنده است. کویر است و هوای خاص خودش.

این روزها دلم هوای پر کردن گل زعفران کرده. نمی‌دانم تا حال گل زعفران را از نزدیک دیده‌اید؟ چقدر زیباست. سه رشته زعفران را لای دو انگشت می‌گیریم و پرهای بنفش گل را از هم باز می‌کنیم تا رشته‌ها از پر جدا شود. من که در تمام عمرم دو یا سه بار توفیق پر کردن گل نصیبم شده است. خیلی هم برایم لذت بخش بوده. عطر گل گرده‌های زد در کنار رشته‌های قرمز میان گلبرگ‌های بنفش فضای زیبایی می سازد. ای کاش درس محمد این قدر سنگین نبود و ما می‌توانستیم لااقل برای تاسوعا و عاشورا به شهر اجدادیمان برویم. بجستان را دوست دارم. شاید به خاطر خواهرم یا خاله‌هایم که آنجایند. شاید هم به خاطر آرامشش و شاید به خاطر اجدادمان که اهل آن شهر بوده‌اند. نمی دانم هر چه هست دلم برایش تنگ می‌شود. یک هفته‌ای است از کار بنایی فارغ شدیم. عجب سخت است بنایی در خانه‌ای که زندگی می‌کنی. ولی خوب می‌ارزید. هم به آن خرج افزون بر کیسه‌ای که روزی زمین دانشگاه کردیم هم به اذیت شدن‌هایش. واقعا خانه زیبا و بزرگ شده و حالا جان می‌دهد برای زندگی و مهمانداری. هر چند کمتر کسی لطف می کند و قدم بر چشم ما می‌گذارد. شاید همین اتاق اضافه کردن باعث شود دلشان برای ما بسوزد و بیشتر به دیدنمان بیایند. توقعی هم نیست. همه گرفتارند. زاهدان که نه هوای مشهور به صفایی دارد و نه یک امام زاده‌ی پشت سوم چهارمی که لااقل به بهانه‌ی زیارت مهمانی از این طرف‌ها بگذرد.

مایم و ده‌ها حرف گفته و هزارها ناگفته. آنقدر پیرهای فامیل از زاهدان بد شنیده‌اند و زاهدان هراسی در فامیل به راه انداخته‌اند که تا چند سال کسی جرات نمی‌کرد از این طرف‌ها بیاید. کلی تبلیغ کردیم تا برادر و خواهر دلشان سوخت و سری زدند. یادم است ده پانزده سال پیش که به عمه‌ی نود ساله‌ی احمد گفتیم قرار است ساکن زاهدان شویم دو دست لرزانش را بالا برد و بر فرق سرش کوباند. البته او حق دارد. پسرش را اشرار به شهادت رساندند. ولی زاهدان نه آن زاهدان سی سال پیش است و کار کردن نه آن کار کردن گذشته. حالا زاهدان را به دانشگاه آبادش می‌شناسند که دکتر اکبری  به هر قیمتی از ندادن حقوق چند ماهه‌ی شوهر من گرفته تا پرداخت نکردن پول محمد چاه کن افغان به اضافه‌ی مقادیر فراوانی استعداد در عمران و آبادانی و جدول کشی به اضافه‌ی مساعدت حضرات محترم در دولت فخیمه که الحق و الانصاف به دانشگاه سیستان بلوچستان خوب کمک کردند این دانشگاه مفلوک و قراضه‌ را آباد کرد و محل زیست پرندگان مهاجر. حالا ببینیم رییس جدید چه گلی بر سر این همه باغ و گل و بلبل که دکتر اکبری نام خود را در همه‌ی آن‌ها بر روی لوحهای سنگی جاویدان کرده خواهد زد. آیا ترجیح می دهد به اندازه‌ی جیب مبارک خرج کند و از ساخت و ساز بکاهد و یا باز قربانیانی مثل احمد و محمود باید جورکش این نگین سبز کویر باشند. 

آن قدر خسته‌ام که نای خواندن و اصلاح این نوشته را ندارم. خیالم هم راحت است از این دیر مخروب کسی نمی‌گذرد و اگر هم ناخواسته گذری بیفتد نمی‌خواند. در وقت مقتضی بازخواهم گشت و اصلاح خواهم کرد. هر چند وقت‌های مقتضی برای این وبلاگ بخت برگشته چند ماه یک بار رخ می‌نمایند. عاقبت هم آرزوی این که مثل پسرایرانی هر هفته یک روز مشخص وبلاگم را آپدیت کنم با خود به گور خواهم برد.

ای داد بی داد. همین الان گزینه‌ی ارسال به جشنواره‌ی پیشکسوتان دفاع مقدس را دیدم. نیم ساعت پیش می‌دیدم به جای این همه آسمان ریسمان بافتن و از هر دری نوشتن از مطالبی که بارها قصد نوشتنشان را داشتم می‌نوشتم تا شاید به نوایی هم می‌رسیدم. حالا که دیر شد و همین طور که مشاهده می شود مغزم پاک تعطیل است.

پس بدرود و دو صد بدرود.


تابستان زود هنگام 1390
ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠  

یا لطیف، ارحم

باز هم همان حرف‌های تکراری. امتحانات بچه‌ها و تابستان زود هنگام. ولی این جا بهترین دفترچه‌ی خاطراتم شده است. بایگانی منظم و دسترسی آسان به نوشته‌ها را نمی‌توان به این خوبی در هیچ دفتری داشت. راستش فعلاً حرفی برای گفتن ندارم. فقط آمدم که یادم باشد هستم.

 ولی دخترم همیشه حرفی برای نوشتن و گفتن دارد. خواسته برایش وبلاگی دست و پا کنم تا بنویسد. سال‌ها پیش برای پسرم این کار را کردم ولی فقط یک بار نوشت. حالا هم که دبیرستان می‌رود و با این درس‌های دشوار  وقت زیادی برایش نمی‌ماند. هفته‌ی دیگر که امتحانات دخترم تمام شود، دست بکار خواهیم شد.  انشای خوبی دارد. به تازگی با word هم کار می کند. سنگ مفت و گنجشک هم مفت. آرزو دارد روزی داستان‌هایش چاپ شود. شاید این راهی برای تقویت نوشتنش باشد. باید بگردم چند وبلاگ نویس کودک بیابم تا برایش نظر بدهند. به خاطر دارم آن روزهایی که وبلاگ نویسی را شروع کردم بر عکس حالا خیلی دوست داشتم نظرات زیادی داشته باشم. البته الان هم خیلی خوشحال شدم دوستانی آمدند و نظرات خود را فرمودند. دیدن و خواندن نظرات احساس خوبی به من می‌دهد. ولی خوب برای این تازه وارد کوچولو حتماً جنبه‌ی تشویقی بیش‌تری دارد. اگر کسی آمد و این متن را خواند و وبلاگ مناسب برای دختری 10 ساله سراغ داشت لطفا مرا مطلع کند. فکر می‌کنم تا مدتی باید همراهیش کنم. دخترم (اگر به یاد آن بچه سوسکی که از دیوار بالا میرفت نیوفتید)، کتابخوان و داناست و بسیار محجبه و متین. آنقدر که از بودن برادرش در این فضا نگران بودم اصلاً نگران او نیستم. ولی خوب احتیاط شرط عقل است و نوجوانی بیش از هر وقتی محتاج احتیاط.

خلاصه اگر می شناسید یاری کنید.

بدرود

______________________________________________

دو روز پس از نگارش

از امروز دخترم با نام گلپر در وبلاگی با نام من و دوستان  به جمع وبلاگ نویسان پیوست. لینک وبلاکش در فهرست لینک‌های هاپوتی هست. اگر فرزندی در سن و سال او دارید لطفاً سری بزند و تبادل لینک کند. سپاس بی‌پایان 

 


از دیشب تا امشب!
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸  

دیشب

هنوز از آن آشوب و ناآرامی شیعه و سنی که محرک ملعون آن نه شیعه بود و نه سنی زمان زیادی نمی گذشت که صدای پیاپی آژیر و هیاهو و سر و صدای بی سابقه در خیابان موجب نگرانیم شد. صدا ها مرا بیاد شهدا و مجروحان و حوادث و درگیری های بعد از انفجار مسجد امیرالمؤمنین می انداخت. ولی خوشبختانه بعد از مشاهده ی خیابان دانستم که نگرانی بی مورد است. این همهمه مربوط به طرفداران فهیم نامزدهای انتخاباتی بود که در کنار خیابان تا پاسی از شب، بدون تعرض به یکدیگر فریاد می زدند و تبلیغ می کردند، همینطور ماشین های پلیس که آژیرکشان مشغول کنترل ترافیک و باز کردن خیابان بودند.

این شب ها به وضوح می شد بلوغ سیاسی طرفداران نامزدها را در خیابان دید که محترامانه در کنار هم به شور و هیجان انتخابات می افزودند.  در زاهدان تا این لحظه هیچ درگیری بین هواداران رخ نداده است. و من امیدوارم این روند امشب هم که نتایج انتخابات مشخص شده است ادامه یابد.

امشب

خیابان نا امن شده است. سر و صدای معترضان، صدای گلوله، . . .  نمی توان بیرون رفت ولی آن هایی که رفته اند اخبار خوشی ندارند. پس کجاست آن شعور سیاسی!

____________________________________________

متفکرفردا

دیشب، ناآرامی ها زیاد طول نکشید. با گاز اشک آور از خجالت جمعیت پر سرصدا در آمدند و آن ها را متفرق کردند. امروز هم از صبح خبری نبود. به طور کلی اینجا روزها به خاطر گرمای هوا خبری نیست.

امشب گویا تجمعی و جشنی در خیابان برپا بود.  ان شاءالله تکبیرهایشان حسن ختامی بر هیاهوی شب های اخیر باشد.

به امید فردایی بهتر


شهر در امن و امان است
ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸  

 

 همان روزها که گروهک از خدا بی خبر عبدالمالک ریگی با انفجار بمب در مسجد امیرالمؤمنین زاهدان، گروهی از هموطنان بی گناهمان را به شهادت رسانده و جمع کثیری را مجروح کردند، ما در حال تدارک سفر به خراسان رضوی بودیم. امتحانات بچه ها تمام شده بود و ما بی خبر از آن که گروهی شیعه و سنی تندرو به این ماجرای شوم دامن زده اند و هر چه بیشتر موجب ناآرامی شده اند از شهر خارج شدیم. در ایست بازرسی ها و پلیس راه دریافتیم خبرهای بد بیش از آن بوده است که ما می دانستیم. حتی همسرم که برای سرویس ماشین و موارد دیگر ساعت ها در شهر رفت و آمد کرده بود به آن صورت از اوضاع و احوال شهر آگاه نبود! وقتی به مشهد رسیدیم آنقدر اخبار نامساعد از زاهدان برایمان نقل کردند که خانواده با نگرانی اصرار به ماندن ما داشتند. گفتند جاده ها نا امن است و عبدالمالک در سایتش اعلام کرده به کسی در جاده رحم نخواهد کرد.

به هر حال ما به خاطر دانشجویان که بی صبرانه منتظر استاد عزیزشان جهت اخذ امتحان بوده و به جای درس خواندن، مشغول دعای خیر به جان ایشان بودند، مجبور به برگشت به زاهدان بودیم. با این همه دعای خیری که از جانب دانشجوهای درس خوان دانشگاه سیستان و بلوچستان بدرقه ی راهمان بود دیگر چه جای نگرانی!  وصف جاده ی زاهدان به خصوص آن تکه راه بعد از دوراهی زابل که مرز پاکستان را با چشم غیر مسلح می توان دید، در این مختصر نیاید بهتر است. خدا را شکر از آنجایی که این طرف ها با هر دعایی به این سادگی ها باران نمی بارد همه ی شایعات در مورد ناامنی راه نادرست بود و ما جان سالم به در برده و به خانه رسیدیم.  شهر هم از همیشه امن تر و خلوت تر است.

-------------------------------------------------

از دوستانی که برای مطلب قبل نظر دادند متشکرم. در زاهدان تنها یک سینمای قدیمی هست که اکنون به مخروبه تبدیل شده و سالهای زیادیست در آن فیلمی به نمایش در نیامده است. می گویند در گذشته این سینما، محل تجمع اوباش بوده است و کمتر خانواده ها جرات استفاده از آن را داشته اند. در حال حاضر هم به علت ثابت ماندن مکان سینما، تنها در آدرس دادن مورد استفاده دارد. سینمای دانشگاه هم که نخودی است و فیلم جدید و هم پای سایر سینماهای کشور ندارد. در مورد سایر نقاط استان اطلاعی ندارم.

در مورد دوستانی هم که در این مدت تبلیغات نامزد مورد نظر خود را در بخش پیام های وبلاگ قرار دادند بنده بی تقصیرم جز این که بخش کامنت این وبلاگ برای همه آزاد است حتی نظرات مخالف.


کلمات کلیدی: زندگی در زاهدان
منطقه ی محروم یعنی چه؟
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۸  

برای این که به واقع درک کنید منطقه ی محروم یعنی چه توجه شما را به خواندن این خبر که در تاریخ پانزده بهمن ١٣٨٧ در روزنامه ی اطلاعات درج شده -و من امشب آنرا کشف کردم- جلب می کنم.

"سیستان و بلوچستان صاحب نخستین سینما شد

سرویس شهرستانها: پس از دو سال پیگیری مداوم، کانون پرورش فکری استان سیستان و بلوچستان موفق شد سینما کانون کودک را در محل مجتمع فرهنگی این کانون با توجه به نبود سینما در استان، دایر کند."

آیا شما می دانید سیستان بلوچستان چه درصدی از مساحت و جمعیت ایران را داراست؟


حیاط خانه ی ما
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸۸  

پرنده ها تند تند به زمین نک می زنند و وقتی دلشان می گیرد پرواز می کنند و دور می شوند و از آن بالا به آدم های روی زمین می خندند.

 مرغ ها با حرص غذا می خورند. انگار هیچ وقت سیری ندارند. در مقابل قدری زباله میوه و سبزی و غذای مانده تخم مرغ  خانه را تامین می کنند. آن هم چه تخم مرغی! به نظر از زندگی در آن خانه ی ویلایی رو به باغچه که هنر معماری مرغی در آن موج می زند راضیند. خروس، عصبی و تند مزاج هر چند وقت به یکی از مرغ ها گیر می دهد. رفتارش همیشه عجیب به نظر می رسد. با وجود ظاهر خشن و بد اخلاق،  خیلی برای زن هایش نگرانست. مخصوصا وقتی یکی از مرغ ها در حال تخم گذاری است، دور او می چرخد و با او همدردی می کند.  حتی روز های اول، هر مرغی که می خواست تخم بگذارد، به سبک استرالیایی ها با او به اتاق زایمان می رفت و با  زبان خروسی، در گوشش نجوا می کرد. به آن ها یاد می داد که کجا بنشینند شاید هم دلداریشان می داد! مرغ ها که برای تخم گذاری فریاد می زنند خروس هم با عصبانیت غر می زند و این طرف آن طرف می رود. اصلا نمی تواند بی تفاوت بنشیند و دانه اش را بخورد. حتی وقتی برایشان غذا می برم گوشه ای می ایستد و با لذت، غذا خوردن مرغ ها را می نگرد.

 چند روز پیش که لیلا به دیدنم آمده بود و مثل همیشه از بی فکری شوهر معتادش گله و شکایت داشت با خود گفتم ای کاش بعضی ذکور بشر از رفتار این خروس ما درس بگیرند. بجر مورد چند همسری مشکل دیگری ندارد که آن هم با توجه به رضایت و زندگی مسالمت آمیز همسران در کنار هم به نظر حل شده می آید.

حیاط خانه ی ما حرف برای نوشتن زیاد دارد. ولی حالا آنچه بیش از همه فکرم را مشغول کرده سرگرمی برای چهار ماه تعطیلی است. هر چند با این حیاطی که وصف گوشه ای از ان گذشت، وضعیت اوقات فراغت بچه ها از پارسال بهتر خواهد بود -ان شاءالله- ولی نگرانی های مادرانه ی من در این مورد همچنان پا برجاست.


به یاد یک آرزوی کودکانه
ساعت ۳:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۸  

 یا رزاق

یکی از بزرگ ترین آرزو هایم در دوران کودکی که تا نوجوانی و جوانی هم در میان سایر آرزو ها رنگ بیشتری داشت، معلم شدن بود. معلم بودن و یاد دادن را هنوز هم دوست دارم. هرچند هرگز نتوانستم به صورت حرفه ای معلم باشم، ولی از فرصت های کوتاهی که پیش می آمد برای بدست آوردن این تجربه ی شیرین استفاده کردم.

سال ها پیش، وقتی برای اولین بار به زاهدان آمدیم فکر می کردم کمبود نیرو در این استان محروم، به راحتی از من معلمی بزرگ خواهد ساخت!‌ ولی در اولین تلاش دریافتم برای رسیدن به آرزویم باید به نصرت آباد بروم. روستایی در نزدیکی زاهدان  که به سبب درگیری های نیروی انتظامی با اشرار چند باری اسمش را شنیده بودم. اقامت در آنجا یا رفت و آمد بین نصرت آباد و زاهدان عواقب نامطلوبی، از جمله نگرانی همسرم را در پی داشت. بدون اصرار و قبل از این که او مخالفت کند از خیر تدریس گذشتم و ترجیح دادم در خانه بنشینم و از نعمات خوب خدا به حد وفور بهره ببرم.

رفت و آمد من به آموزش و پرورش یا مدارس غیر انتفاعی برایم تجربه ای گرانبها در پی داشت. برای اولین بار در عمرم دریافتم که بین زابلی ها و افراد سایر مناطق چه فرق عظیمی نهفته است! زابلی بودن امتیاز مهمی بود که من از آن بی بهره بودم. تنها فامیل من شبیه به یکی از فامیل های بزرگ زابلی بود. چند نفری به محض شنیدن فامیلم چشمانشان برق زد و پرسیدند از فلانی های زابل هستید؟ و جواب منفی من مساوی بود با رفتار سرد شان. احساسات ن‍ژاد پرستانه آن ها حرص مرا در می آورد و میلم را برای کار در بیرون از خانه کم می کرد.

 بعد از آن هم کارهای یکنواخت خانه چند باری مرا بر آن داشت تا آستینی برای اوقات کسالت بارم بالا بزنم که هر بار به دلایلی با شکست مواجه شد.

به عنوان مثال چند صباحی در یکی از ادارات دانشگاه به کار مشغول شدم. 2 مخدره ی محترمه نیز در آن اتاق، به واقع پرده نشین آن اداره بودند. جلوی چشمان جویای فعالیت و کار بنده سبزی پاک می کردند و بچه داری می فرمودند. با این تفاصیل و با توجه به مهد کودک گریزی شدید محمد، ترجیح دادم از شر و خیر این یکی هم بگذرم و در خانه بنشینم. محصول سال های خانه نشینی هم دو فرزند دلبندم شد که با بزرگ شدنشان باز ما ماندیم و حوضمان.

حالا پس از گذشت سال ها دیگر هیچ اثری از آن همه رقبت به تدریس و کار و اشتغال در بیرون از منزل برایم نمانده است.  بعد از این همه سال و روزگار دوباره هوای درس خواندن به سرم زده است. این بار نه از اجبار روزگار، نه برای چشم مردم و نه برای پیدا کردن کار بلکه برای دنبال کردن علاقه ها و فرار از کسالت، مطالعه را شروع کردم.

 سال گذشته تعدادی از منابع بی شمار رشته ی ادبیات فارسی را تهیه کردم و به خواندن مشغول شدم. مجاز شدن در مرحله اول و نداشتن امتیاز کافی برای ورود به دانشگاه مورد نظرم نتیجه ی اولین امتحان بود. امتحان بعدی را با تلاش و مطالعه ی جدی تر و البته با کمی  بد شانسی و بیماری شدید درست دو روز قبل از امتحان، پشت سر گذاشتم و حالا برای مشخص شدن نتیجه روز شماری می کنم. اگر همان طور که پیش بینی می کنم این بار هم نتیجه ی مطلوب به دست نیاورم، فرصت مناسبی به دست خواهم آورد تا باقی مانده  منابع امتحان را که به دلیل کمبود وقت نتوانستم بخوانم تمام کنم و ان شاالله در آزمون سال اینده با اطلاعات بیشتری شرکت کنم و امتیاز کافی برای دانشگاه مورد نظرم بیاورم.


دلتنگی بعد از سفر
ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸۸  

 یا لطیف

آسمانی ابری و یک روز بارانی! زهدان کمتر شاهد چنین روزهای بهاری زیبایی بوده است. بهار در اینجا یعنی تابستان در آن بالا. امسال فروردین ما هم بوی بهار می دهد.

 وقتی آمدیم، می گفتند اینجا دو فصل دارد بهار و تابستان. ولی من همه ی فصل ها در زاهدان دیده ام. نه به آن دقتی که در تهران و مشهد می آمدند. دیر و زود می آیند. تابستان طولانی بعد از زمستان بی برف و کوتاه، همیشه جای بهار را تنگ می کند و گرمای هوا و بی آبی بر طول تابستان می افزاید. تعطیلات همراه تنهایی و بی کاری از راه می رسد و بهترین بهانه برای فرار از گرما به دست ما می دهد.

هنوز بار مسافرت عید را باز نکرده باید برای تابستان نقشه کشید. بهترین کار این است که پس انداز و خرید لوازم و تغییر دکوراسیون منزل را فراموش کنیم و تنها به فکر رفتن باشیم.

شاید این همه از سر دلتنگی باشد! عید خوبی را کنار خویشان نزدیک گذراندیم. چقدر زود گذشت! خدا را شکر که برای دیدن مجددشان کمتر از هزار کیلومتر راه را باید پیموداوه. به امید خدا بعد از امتحانات بچه ها این راه را خواهیم پیمود.لبخند


کلمات کلیدی: مسافرت- ،زندگی در زاهدان
مسافرت چابهار و پلیس راه ...!!
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ۱۳۸۸  

به سلامتی آخرین روز سال 87 به پایان رسید. گذشته از سال هایی که در استرالیا بودیم، امسال برای اولین بار سال تحویل را در جمع کوچک خانواده 4 نفریمان گذراندیم. سال های گذشته برنامه مسافرت عید طوری بود که موقع تحویل سال کنار سفره ی 7سین مادر شوهر یا خانه ی پدرم بودیم ولی امسال مسافرت قبل از عید به چابهار و خستگی راه ما را مجبور به استراحت چند روزه در خانه قبل از سفر به مشهد کرد.

برای اولین بار شهر زیبا و ساحلی چابهار را می دیدم. ساحل تمیز و خلوت چابهار واقعا ارزش گذراندن آن راه پر پیچ و خم و پرداخت جریمه را داشت. دیدن مناظر اطراف جاده هم خالی از لطف نبود. نخلستانهای بین راه که بیشترشان اطراف رودخانه ی سرباز رویده بودند و کوه های بی نظیری که آتشفشان تفتان در بینشان معروفترین است همه از دیدنی های توریستی جنوب شرق ایرانند که متاسفانه نسبت به شمال ایران کمتر دیده می شود.

بازار منطقه ی آزاد چابهار یکی از پر جاذبه ترین مراکز خرید برای مسافران است. برای ما که بازارهای ارزان مثل پاساژ بلور و بازارهای بزرگ اسباب بازی و لوازم برقی و پارچه را در مشهد می شناسیم  خرید در منطقه ی آزاد چابهار مخصوصا در مواردی چون پوشاک و اسباب بازی، لطف چندانی ندارد ولی معمولا کسانی که قصد سفر به چابهار دارند بیشتر هدفشان بازار است تا دریا.

تنها مساله ی آزار دهنده در این مسافرت کنترل شدید سرعت در جاده بود. مطمئنا کنترل سرعت بالا و سایر تخلفات رانندگی خوب است ولی نه در حدی که موجب بی احترامی پلیس به راننده یا اعمال قدرت غیر منطقی باشد. به عنوان مثال رعایت سرعت های نوشته شده بر روی بعضی علایم جاده ها به جک شباهت دارد تا قانون. پلیس ما و ماشین مقابلمان را متوقف کرد، علت جریمه را سرعت زیاد عنوان فرمودند. سرعت ما زیاد نبود ولی پلیس گفت سر پیچ سرعت باید 20 کیلومتر باشد!!!! و این در حالی است که قسمت اعظم آن جاده پیچ است. به نظر منطقی است راننده ای کیلومترها با سرعت 30-20 کیلومتر در جاده ای بدون هیچگونه استراحتگاه رانندگی کند؟!!

سرعت، مسافت و جاده ی کویری زاهدان نهبندان هم مشکل بزرگی است که باعث گرفتاری مسافران، نیروی انتظامی و پلیس راه می شود. جاده ی طولانی و کفی در دل کویری رعب انگیز و خلوت که با مرز پاکستان راه زیادی ندارد و محل تردد اشرار است. اشراری که به راحتی با ماشین های شاستی بلند از کویر می گذرند و از دید ماموران پنهان می مانند. وقتی در آغاز این جاده قرار می گیری چاره ای جز راندن و به مقصد رسیدن نداری. تا قبل از مسجد حضرت ابولفضل (ع) کیلومترها راهست که تنها سهمش از امکانات جاده ای نمازخانه هایی به صورت یک سکوی سیمانی با 4 ستون فلزی و یک سقف و گاه بدون سقف می باشد. کسانی که نیازی به وضو خانه ندارند در آن به سرعت نمازی می خوانند و به راه خود ادامه می دهند. در این جاده تصور خراب شدن ماشین یا توقف برای استراحت و دستشویی هم محال است. فقط باید راند و رسید. کسانی هم که جنبه شوخی دارند می توانند به جک هایی که کنار جاده نوشته کمی بخندند. مثل این "راننده محترم رانندگی بیش از دو ساعت موجب خستگی می شود..."

امسال که پلیس چپ و راست جریمه می کند و گواهینامه و ماشین توقیف می نماید نمیدانم چطور با سرعت 95-85 کیلومتر می توان این مسیر خفقان آور را تحمل کرد. به نظر من مسافرت در این شرایط دیوانه کننده است. ای کاش قبل از این سخت گیری ها فکری برای نماز، غذا، استراحت، دستشویی و امنیت جاده کنند. شاید هم قرار است از پول این همه جریمه فکری برای این بیابان برهوت بشود!


صحنه های خشونت بار در خیابان
ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸٧  

تولد بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا بر همه ی بانوان عزیز وبلاگی  فرخنده و مبارک باد.

طی چند روز اخیر شمارنده ی هاپوتی آمار اعجاب بر انگیزی را نشان میدهد. با توجه به تنبلی هاپوتی برای سر زدن به دوستان و گذاشتن کامنت های روغنی، وجود خطای شمارنده، محرز می نمود. بعد از بررسی بیشتر در چند و چون مراجعات، مشخص شد، در پی جستچوی کلمات "تبریک روز مادر و سخن برزگان" توسط گوگل دوستانی به پست "تبریک روز مادر همراه سخن بزرگان"، گمراه شده و سر از اینجا در آورده اندلبخند با وجودی که نوشتن را بیشتر برای دل خودم خواسته ام، همیشه اتفاقات این چنینی افزایش روحیه ام را موجب می شود. مخصوصا این روز ها که شرایط روحی مناسبی هم ندارم.

چند باری قصد نوشتن کردم. می خواستم از دیده هایم در این روز ها بگویم. روز هایی که بنا به مشغله ی مهربان همسر و تعطیلی مدارس مجبورم بیشتر در سطح شهر رفت و آمد کنم.

زاهدان، سیستان و بلوچستان . . .

می دانید چه وقت بیشتر از همیشه نا امنی را حس کردم؟ وقتی که قدم به قدم نیروی مسلح آن هم نه یک نفر و دو نفر، وانت وانت کنار و گوشه شهر، با سلاح های بزرگشان، در حالت آماده باش ایستاده اند. این ها نشان از نا آرامی سطح شهر می دهد. این روز ها به خاطر وجود افرادی که اشرار خوانده می شوند شهر حال و هوای دیگری دارد. البته در حالت طبیعی هم نیروی گشت پلیس در این شهر خیلی بیشتر از شهر های دیگر به چشم می خورد. محال است روزی از خانه خارج شوم و در طول مسیر حرکت چندین ماشین پلیس نبینم. متاسفانه عدم رعایت مقررات رهنمایی و رانندگی، یکی از مشخصه های زاهدان است! با وجود فعالیت قابل ملاحظه ی پلیس راهنمایی و رانندگی باز هم مواضع فراوان این تاسف خودن ها رو به فزونی دارد.

از بحث اشرار و رانندگان متخلف که بگذریم، برای من بیشترین عامل ناراحتی، وجود رفتار های نا خوشایند و خشن افراد جامعه با هم مخصوصا بزرگسالان با کودکان، همچنین افراد متمکن و یا نیروهای امنیتی با فقرا و اتباع سایر کشورهاست. این مورد اخیر خیلی بیشتر از آن دو مورد مذکور قلبم را به درد می آورد. امروز برای اولین بار جرات کردم و در مورد حادثه ی تاسف باری که جلوی چشمانم رخ داد،  با مامور لباس شخصی که در جریان آن بود حرف زدم. راستش خیلی از این صحنه ها که هر روزه در زاهدان دیده می شود فیلم و عکس گرفتنی است ولی من که غالبا تنها هستم چنین جسارتی را نداشته ام.

و اما قضیه از این قرار است که امروز یک وانت با آژیر گردان در خیابان امیرالمومنین ایستاده بود و چند مرد با لباس شخصی کنار وانت در حال مجبور کردن زنی برای سوار شدن، آن هم عقب وانت بودند. مردی آستین های گشاد لباس محلی زن را گرفته بود و او را به طرف عقب وانت می کشید. زن که کودکی تقریبا یکساله در بغل داشت گریه می کرد و با لهجه ی زیبایش (! به نظر من زبان اردو آهنگ زیبایی دارد) التماس می کرد که او را رها کنند. ولی بی فایده بود. چند مرد دور ش حلقه زده بودند تا فرار نکند. همینطور که با گریه التماس می کرد  بر روی زمین نشست و بچه را روی پایش گذاشت و دو کف دستش را به هم چسباند درست مثل فیلم های هندی که برای درخواست یا تشکر یا دعا دستشان را بالا می برند، سرش را تکان میداد و التماس می کرد که به خاطر فرزندانش او را رها کنند. صحنه ی دردناکی بود. دوست داشتم جلو برم و کمکش کنم. ولی سرم را پایین انداختم و با اندوه از آنجا دور شدم!‌ درست مثل دو روز پیش که یک مرد هیکل درشت با لباس بلوچی پشت یقه ی مردی ریز و ضعیف را گرفته بود و او را کتک میزد و مرد نحیف با گریه التماس می گرد و به خودش بد و بی راه می گفت و قول می داد دفعه آخری باشد که این کار را انجام می دهد. اولین چیزی که به فکرم  خطور کرد ارتکاب دزدی بود ولی بعد از آنکه مرد بیچاره خودش را از زیر دست و پا و مشت و لگد نجات داد و در حال فرار بود در دستان لاغر و بی جانش یک شیشه شوی و لنگ ماشین دیدم... بیچاره از این فقرا بود که برای شستن شیشه ی ماشین ها سر چهار راه ها کمین کرده و با یک دستمال چرب شیشه ها را کثیف تر از آنچه هست می نمایند ...بعد از فرار مرد، صاحب ماشین مغرور از این که عزت انسانی را در مقابل انظار عمومی به لجن کشیده داخل ماشین شد و رفت.

وقتی کارم تمام شد و مجبور شدم از همان راه برگردم،‌ غائله ی دستگیری زن بیچاره خوابیده بود و البته از آن زن و کودکش هم خبری نبود. با کمی ترس و نگرانی از عکس العمل وانت سوارها جلو رفتم و در مورد کارشان سوال کردم. آنقدر ها هم که فکر می کردم کار سختی نبود. یکی که مسن تر بود گفت: "او تبعه ی پاکستان است و به صورت غیر قانونی در اینجا سکونت دارد!‌ ما موظفیم آن ها را گرفته و به کشورشان بفرستیم دلمان برای این زن سوخت. بچه داشت، گناه داشت. ولش کردیم برود. ..." این را می دانستم که نیمی از جمعیت زاهدان را اتباع افغانستان و سایر مهاجران غیر قانونی تشکیل می دهند که بنابر علل مختلف وجودشان برای دولت و ملت ناخوشایند است. ولی شرف و عزت و انسانیت مرز را بر نمی تابد.

عمیقا از دیدن این صحنه ها قلبم به درد می آید. صحنه هایی که هر روز می توان نظیرش را در گوشه و کنار  دید. حتی در بازی کودکان بسیار پیش می آید که شاهد زد و خورد هایی شدید باشم. و حتی در رفتار پدران نسبت به فرزندانشان!


کلمات کلیدی: زندگی در زاهدان
سرگرمی برای چهار ماه تعطیلی
ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٧  

بیشتر از یک ماه به خدا حافظی از بهار مانده، گرمای تابستان بهانه ی تعطیلی و خانه نشینی بچه ها شد. در این چهار ماه تعطیلی، فرصت طلایی! با بچه ها بودن، اوقات فراغتم را کاملا پر خواهد کرد.

یافتن مراکز تفریحی علمی مناسب برای پر کردن وقت بچه ها در زاهدان ماموریت سختی بود که خوشبختانه تا حدودی در انجامش موفق بودم. بهترین تفریح بچه ها در این روز های گرم استخر و شناست. برنامه های مختلف و پر بار دیگری هم از طرف دانشگاه برای تابستان تدارک دیده شده که از تنوع چشمگیری برخوردار است. در لیست بلند بالای کلاس ها موارد جالبی مثل شاطری نانوایی هم دیده می شود! و دیگر از موارد اعجاب برانگیز می توان به خودآرایی اشاره کرد. کلاس گل آرایی و سفره آرایی شنیده ولی این مورد اخیر را هرگز جایی ندیده بودم. یکی از دوستان می گفت با پیشرفت های روز افزون خواهران دانشجو جای تعجب ندارد برای خانواده های اساتید محترم کلاس خودآرایی بگذارند. (در مورد ربط این دو مقوله زیاد به مغزتان فشار نیاورید به نظر من بینشان ارتباط منطقی وجود ندارد) هر چه هست دستشان درد نکند. همین که بچه هایمان را بدون نیاز به خروج از دانشگاه و رفتن به داخل شهر سرگرم می کنند، بسی جای سپاس دارد.

داخل شهر هم مراکزی از این قبیل هست. مثل کانون پرورش فکری که ساعت های طولانی برای بچه ها برنامه دارد. با وجود این که کانون یک مرکز دولتی و رایگان است، محیطی تمیز داشته و از نظر کمی و کیفی برای تابستان بچه ها مناسب است.

از مراکز آموزشی که بگذریم از نظر تفریحی زاهدان شهر محرومیست. پارک و فضای سبز قابل ذکری برای بازی و تفریح خانواده ها ندارد. بهترین فضای زاهدان همین دانشگاه سیستان بلوچستان است.

پارک ها و باغ های تفریحی اطراف شهر جذابیتی ندارند. لااقل برای ما که از دانشگاه برای تفریح به آنجا می ریم این چنین است.

متاسفانه امسال  بر خلاف سال گذشته که بارندگی در سطح استان سیستان و بلوچستان چشم گیر و امید بخش بود، هیچ اثری از این نعمت بزرگ دیده نمی شود.

مشکل بزرگ خشکسالی این استان کویری راتهدید می کند.

پارسال بارندگی های بی سابقه مشکلاتی برای هموطنان عزیزمان بوجود آورد که همان روز به پاره ای از این مشکلات اشاره کردم ولی نتوانستم عکس هایی را که از سطح شهر گرفته بودم در وبلاگ بگذارم. چند روز پیش با خواندن پیام یکی از دوستان که  تصاویر بیشتری از زاهدان را خواهان بودند، عکس ها را به متن مذکور  افزودم. در صورت تمایل برای دیدن آن ها همراه با متن اینجا را ببینید.

و اما امسال . . .

 واقعا تشنگی زمین را می شود حس کرد.

البته نه در دانشگاه سیستان و بلوچستان

چرا که این دانشگاه گلستانی در کویر نام دارد.

و یا بهشتی در میان جهنم!!

(و شاید از دید بیرونی ها جهنمیانی در میان بهشت(!!!))

دو هفته پیش، برای گذراندن روز جمعه، از بهشت! به قصد پارک ملت زاهدان خارج شدیم.

 آنجا فقط خاک بود و خاک.

در راهی که می رفتیم، دریغ از یک شاخه گل یا یک آبنمای کوچک! با وجود این همه، راه به کوه های نه چندان مرتفعی (شاید هم تپه های مرتفعی) ختم می شد که بعضی با ماشین تا نیمه ی آن را درنوردیده و از آن پس را پیاده تا قله صعود می کردند. ما هم به ملت داخل پارک ملت ملحق شدیم. از آن بالا همه ی زاهدان زیر پایمان بود. زاهدانی به رنگ خاک. آرام و خالی از شلوغی و هیاهوی دیگر شهرهای بزرگ.

 

      park melat zahedan


کلمات کلیدی: زندگی در زاهدان
رشد شگفت آور دانشگاه سیستان و بلوچستان
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧  

سال گذشته عکس های زیبایی را از سایت های مخالف دانشگاه سیستان و بلوچستان در وبلاگم قرار دادم که موجب شگفتی بعضی دوستان شده بود.

زیبا سازی فضای سبز دانشگاه بی وقفه در حال پیشرفت است. همزمان با رشد فضای سبز و بوستان ها، ساختمان های مسکونی و اداری نیز در حال احداث و بهره برداری می باشد. به عنوان مثال بناها و فضای سبزی را که در عکس زیر مشاهده می فرمایید، اخیرا احداث شده است. سال گذشته که ما به زاهدان آمدیم اثری از این فضای زیبا نبود.

ورودی مجتمع
ساختمان های انتهای عکس، آپارتمانهای تازه احداث مجتمع مسکونی اساتید دانشگاه است که در زاهدان بی نظیر می باشد.

کلمات کلیدی: زندگی در زاهدان
تافته ی جدا بافته
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ تیر ۱۳۸٦  

به علت گرمای هوا امتحانات در زاهدان پیش از خرداد شروع می شود و دانش آموزان این مناطق زودتر از شهر های خوش آب و هوا تعطیل می شوند.

 

بیشتر همسایه ها در تدارک سفر هستند. تا آنجا که من در جریانم معدود خانواده هایی در جمع ما زاهدانی هستند و بقیه که از سراسر ایران در این مجتمع گرد هم آمدنده اند، در فصل گرما و تعطیلی مدارس و دانشگاه، زاهدان را به قصد زادگاهشان ترک می کنند. البته به نظر من زاهدان آنقدر که به بدی آب و هوا شهرت یافته گرم نیست. مخصوصا محل زندگی ما که به دلیل سرسبزی و وجود فضاهای سبز وسیع، درخت فراوان و آب نماها و حوضچه ها چند درجه نسبت به شهر کاهش دما دارد.

 

چهره ی زاهدان در این سالهای اخیر به طرز عجیبی تغییر کرده است. بخش اعظم این تغییر مربوط به پیشرفت دانشگاه سیستان و بلوچستان می شود. این دانشگاه سال گذشته به عنوان زیباترین دانشگاه ایران معرفی گردیده است و بعد از بازدید وزیر، بودجه ای برای همه ی دانشگاه ها به سبب زیبا سازی محیط اختصاص داده اند تا با الگو برداری از این دانشگاه، در جهت زیبا سازی سایر دانشگاه ها کوشش شود. این هم از عجایبی است که وقتی در استرالیا شنیدم باور نکردم و حالا که وارد دانشگاه شدم برایم کاملا ملموس و باور کردنی شده است. اگر باور نمی کنید حق دارید تنها راهش یک سفر به زاهدان است. محمد و فاطمه هر دو در بدو ورود به دانشگاه اعتراف کردند که این مکان از ولونگنگ در استرالیا زیبا تر است و این برای من ارزش زیادی داشت. شاید مجموعه ای از همین عوامل باشد که آن ها را هرگز دلتنگ استرالیا ندیده ام.

 

شهر زاهدان به اندازه ی دانشگاهش ترقی نکرده است. آنچه باعث تمایز بیش از حد این مکان شده بودجه  هنگفتی است که به آن اختصاص یافته است. هر چند برای ما بد نشده ولی با دیدن وضع مردم مستضعف شهر، بلعیدن این بودجه کار دشواری است. به غیر از خدمات و ساخت و ساز های ارزشمند فراوانی که در دانشگاه صورت گرفته، ریخت و ریزهایی هم در این میان مشهود است که راه را برای انتقاد از ریاست دانشگاه باز می گذارد. آنچه بیش از همه مورد انتقاد است عدم کارشناسی دقیق در پاره ای از کار های عمرانی و زیبا سازی ها می باشد. و آنچه بیش از همه برای من مهم است این که دانشگاهی به این زیبایی! در شهر به این محرومی! به چه قیمت؟!

 

___________________________________

 

صدها عکس زیبا از استرالیا و جاهای دیگر گرفته ام که مجال حضور در هاپوتی را نیافتند. امیدوارم روزی جایی برایشان در اینترنت بیابد.

 


باران در زاهدان
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦  

این روز ها زمین زاهدان که سال هاست تشنه و خشکیده در آرزوی نوشیدن جرعه ای آب شیرین می سوزد، دانه های درشت باران را چه گورا می بلعد.

در میان پر صدا ترین روز های آسمانی که همیشه صاف و پر ستاره، به آرامش کویر نور می پاشید، رعد از پی هم می غرد و قصیده ی بارشی نو را در دل کویر می سراید.

امسال با پیش بینی ۲۰٪ افزایش بارندگی برای این استان امید است دست های کویر نشینان زحمت کش که همواره باران رحمت خداوند را می طلبند، خالی نماند. هر چند در قلب های پاکشان هرگز زیاد تر از قضا و قدر بر خود روا نمی دارند و قناعت تنها ثروت لایزال این جماعت خاکیست.

گویا تقدیر چنان است که امسال بر دامن کویر، رنگی دیگر پاشیده شود و خاک نرم و روانش شاهد جوششی سبز باشد که به لطف خدا زایندگی را برای استان سیستان و بلوچستان به ارمغان خواهد آورد.

برای حضور در شادی مردمان ساده دل و مهربانی که بعد از سال ها مراد دل از خداوند ستاندند و شاهد بارش شگرف باران در این شهرستان بودند در سطح شهر گذری داشتیم تا هم از هوای مطبوع بهاری بهره ای ببریم و هم از غلاف تنیده در اطرافمان بیرون بیایم.

پس از گذر از زیبایی های دانشگاه سیستان و بلوچستان که به سبب عظمت پروژه ها و اختصاص هزینه های هنگفت چشم هر تازه واردی را خیره می کند وارد شهر شدیم.

آنچه به جای شادی مردم به جهت بارش باران توجه ما را به خود جلب کرد، بد بختی و بیچارگی بود که از سر روی خانه های شسته شده شان می بارید.

آنچه قلبمان را به درد آورد در معدود تصاویر و کلمات نمی گنجد. این مختصر را شاید بتوان برای تسکین درد خود به تصویر کشاند.

روزی که بارش باران موجب خراب شدن خانه ها شد

خانه ای که بر اثر ریزش باران ویران شده است و کمی آن طرف تر وسائل نم کشیده ی همسایه که افرادش بر سر آن نشسته و ما به درستی ندانستیم که آن عده بر کدامین غم می گریستند! غم نم کشیدن وسائل، از دست دادن همسایه یا زنده ماندن؟!

کودکان بی سر پناه زاهدان

در حومه ی زاهدان جایی که تنها چیز بی ارزش جان آدمیست! کودکانی که بعد از ریزش باران خوش شانس بوده اند و دیوار های آجری خانه تحمل آن چند قطعه چوب و سقف پلاستیکی را داشته و بر روی سرشان نریخته است، مشغول خالی کردن آب باران از روی سقف خانه هستند. آن ها زنده مانده اند تا به دنبال قسمت خود روان شوند.

(عکس)

از آنجا که در زاهدان باران به ندرت می بارد، در خیابان ها تدبیری برای آن اتخاذ نشده است و حتی بسیاری از خیابان های شهر فاقد جوی آب و شیب مناسب می باشند. این امر باعث آب گرفتگی معابر و خیابان ها شده است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از پنج روز: آن شب اخبار استان گزارش مفصلی از خرابی های بارندگی در زاهدان نشان داد. بر اساس این گزارش بیش از ۵۰ واحد مسکونی در مرکز استان خراب شده بود. در روستاهای اطراف خسارت بیش از این بود.

عکس هایی را از سطح شهر گرفته بودم که متاسفانه نتوانستم آپلود کنم. قبلا از این سایت استفاده می کرد  tinypic.com ولی در حال حاضر این کار عملی نبود.


کلمات کلیدی: زندگی در زاهدان
رنج نامه
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ۱۳۸٢  
واکسن ب. س ژ یکی از واکسنهای مهم در ایرانه چون خطر ابتلا به سل در ایران و مخصوصا در شهرهای مرزی بسیار بالاست. بیمارستانها موظفند این واکسن رو در بدو تولد به اطفال تزریغ کنند.من و خانوادم به خاطر کار همسرم مدتی رو در زاهدان بودیم. روز ۱۲ بهمن سال  ۷۹ دخترم در بیمارستان تامین اجتماعی زاهدان متولد شد. بعد از گذشت یک هفته متوجه شدم هیچ اثری از واکسن در دست اون نیست. با توجه به کوتاهی های بیش از حد در سرویس دهی، نظافت و اطلاعات دهی بسیار ناقص و نادرست در کنترل  وزن و قد نوزاد، در مورد زدن واکسن حیاتی بدو تولد هم  شک کردم. چند ماه اول از بیرون بردن کودک ممانعت کردم و هر روز بیشتر نگران سلامتی او می شدم تا اینکه او رو برای تست به آزمایشگاه بردم. متاسفانه با دریافت نتیجه ی ازمایش شک من تبدیل به یقین شد. به بیمارستان تامین اچتماعی مراجعه کردم و به پرستاری که با اجبار و اکراه پشت میزش نشسته بود گفتم که فرزندم واکسن رو دریافت نکرده. ایشان با فریاد به من گفت " تو چه مادری هستی که تا حالا بچه را نیاوردی؟ مگر ما نگفته بودیم به علت تمام شدن واکسن نوزاد رو یک ماه بعد به بیمارستان بیاوری. چرا اینقد دیر...." و هر چه دل نا مبارکش خواست به من و همسرم گفت. بعد از گفتگویی خصمانه و مراجعه به تاریخ تولد بچه و نتیجه ی آزمایشگاه  فهمیدند این طفل قبل از این جریانات متولد شده. برای اینکه بیشتر گند کارهایشان در نیاد  یکی از پرستارها به سرعت من رو به اتاقی برد و عجولانه واکسن بچه رو زد و با حرفهای بی سروته و نا مربوط قضیه رو ماست مالی کرد.من این بار شاهد تزریغ ناشیانه ی او بودم. مایع واکسن به تمامی بیرون ریخت و وفتی به پرستار گفتم به من گفت مهم نیست بدن بچه به حد کافی دریافت کرده!!!!من هنوز شک داشتم و نگران واکسن فرزندم بودم.از اون قضیه تقریبا ۲ سال میگذره.۲ روز پیش برای اطمینان دوباره به بیمارستان مراجعه کردم. تنها بیمارستان دولتی ولونگونگ. جایی که نقطه ی مقابل بیمارستان تامین اجتماعی زاهدانه.... جریان رو برای پرستار گفتیم. و دوباره تست رو انجام دادند. امروز برای جواب به بیمارستان رفتیم و متاسفانه دوباره شک من به یقین تبدیل شد.اگه فرزند من در اون شهر آلوده به سل به این مریضی خطرناک مبتلا میشد چه کسی پاسخ گو بود. چرا این همه کوتاهی؟ این همه بد اخلاقی و کم کاری؟ من به عنوان یه مادر چطور میتونم اعترض خودم رو به گوش مسوولین این بیمارستان که ظاهرا از سایر زایشگاههای زاهدان بهتره برسونم؟