به یاد کودکی

چند روزی برای دیدن پدر و مادر عزیزم، مهربان همسر و بچه‌ها را تنها گذاشتم و به مشهد رفتم. دفعه‌ی قبل که ذکور خانه را تنها گذاشته و با دخترم همسفر شده بودم، هنوز دو روزی نگذشته بود احضار شدم. خدا را شکر دخترکم این بار هر چه اصرار کردم حس و حال مسافرتش نیامد و در خانه ماند. چراغ خانه روشن ماند و من با خیال راحت ده روزی را کنار والدین دوستداشتنیم ماندم و به یاد آن روز‌های مجاورت، کلی در کوچه پس‌کوچه‌ها پیاده‌روی کردم، در صف اتوبوس ایستادم و با اتوبوس‌های دودزا این طرف آن طرف رفتم. مترو مشهد را هم نوبر کردم. تمیز و بی‌درد سر و خلوت بود. حقیقتش دلم برای قاطی جماعت عصبانی بودن، تنگ شده بود. توهین نشود اغلب مشهدیها اعصاب درست و درمانی ندارند و در رانندگی هم بسیار کج خلق و طلبکارند. بدون بچه‌ها می‌شود به جای سوار شدن در خودروی شخصی و گیر کردن در ترافیک و سرانجام چرخیدن در زیرگذر حرم و ماندن پشت درب پارکینگ‌های تکمیل ظرفیت شده، با آرامش منتظر اتوبوس ماند و کمی مانده به حرم پیاده شد و با زل زدن به گنبد همراه با جمعیت وارد حرم شد.

شلوغی حرم را از همه بیشتر دوست دارم. جماعت زوار که از راه‌های دور و نزدیک خاشعانه پیشانی بر آستان مبارک می‌سایند، صف‌های نمازگزاران که بعد از اذان خودجوش، منظم می‌شود، خدامی که مال و منال و مدرک و پست و مقامشان را بیرون حرم جا می‌گذارند، لباس یکسان می‌پوشند و مهربان و آرام خدمت زائران را به جان می‌خرند، ... قربان امام غریب که هر وقت خواستم نزدیک ضریحش شوم ازدحام جمعیت مشتاق نگذاشت. روز‌های زیارتی ماه رجب توی صحن‌‌ها هم جای سوزن انداختن نیست چه رسد به نزدیک ضریح مطهر.

خانه‌ی پدری که سی و اندی سال پیش دوران کودکی را در آن آغاز کردم، هنوز بعد از این همه سال رنگ و بوی همان روزها را می‌دهد. با آن باغچه‌ی زیبای پر گل و حوضی که پیش‌ترها ماهی قرمزهای زیبایی در آن زاد و ولد می‌کردند و حالا زیر بوته های بزرگ گل محمدی پنهان شده است. چه روزهای خوش و زیبایی در آن خانه داشتیم. یادش به خیر. خیلی سعی کردم به خودم تلقین نکنم ولی واقعا هر چه می‌گذرد بیشتر دلتنگ کودکیم می‌شوم. اوایل که از آن خانه و شهر بیرون آمدم به قولی هنوز گرم بودم و دلتنگی را نمی‌فهمیدم. تولد بچه‌ها و تغییر‌ات هر روزه‌ و جابه‌جایی‌های هر ساله جایی برای دلتنگی باقی نمی‌گذاشت. ولی حالا که آرامش و سکون رنگ یکنواختی به زندگی پاشیده تازه یادم آمده چقدر روزهای کودکی، کنار مادر و پدر و خواهر و برادرها خوش می‌گذشت. و چقدر زندگی در مشهد زیبا و دوست داشتنی بود.

از این حرف‌ها _که در پی دلتنگی بعد سفر آویزان ذهنم شده _ بگذریم. زندگی در زاهدان هم حرف‌هایی برای گفتن دارد.  به ویژه آرامش و صفای خانه و خانواده‌ی کوچکم که بهترین است در همه‌ی دنیا. با آن که مدت زیادی را در خانه نبودم، پس از بازگشت به لطف مهربان همسر و فرزندان دلبندم، همه چیز خیلی خوب و عالی به نظر می‌رسید. از این رو به فکر افتادم تا مقدمات سفر بعدی را رو به راه کنم نیشخند

/ 5 نظر / 23 بازدید
رنگارنگ

[چشمک]رنگارنگ همان سايت سرگرمي كه به دنبالش هستيد[چشمک]

گلپر

[گریه] چقدر من بد شانسم. یکی از دلایلی که من نیومدم مشهد فیلم فاصله‌ها بود که درست روز قبل از رفتنتون تموم شد[ناراحت] دلم هوای فیلم دلنوازانو کرده، حتی بیشتر از شیوا!!! البته برای چیزای دیگه‌ای هم بود که نیومدم، ولی الان که افسردم خیلی دوست دارم تنهایی منو با هواپیما بفرسید مشهد. قول می‌دم بچه‌ی خوبی باشم[پلک] دلتون میااااااااااااااااااااد؟؟؟؟!!!! ...

هورمزد

سلام...مشهد را خیلی دوست دارم...هر وقت به این شهر رفته ام بسیاری از شب ها را نخوابیده ام...در حرم نشسته ام یا اطراف آن تا جایی که پیدا باشد پیاده روی کرده ام...مغازه های آب میوه و معجون هم که تا نصف شب به راه است و حرف ندارند...مشهد عالی است..[فرشته] فکر می کنم مشهدی ها هم غیر از تاکسی هایشان که زرنگ اند و هزار فیلم دارند مردم خوبی هستند[نیشخند]

عاطفه

تازه فهمیدم که توی اون حوض ماهی بوده.....خیلی قشنگ بود[قلب]

پرنده آتش

خیلی عالی بود ... حس و حال شما رو درک کردم دلم پر کشید در هوای کودکی