به یاد یک آرزوی کودکانه

 یا رزاق

یکی از بزرگ ترین آرزو هایم در دوران کودکی که تا نوجوانی و جوانی هم در میان سایر آرزو ها رنگ بیشتری داشت، معلم شدن بود. معلم بودن و یاد دادن را هنوز هم دوست دارم. هرچند هرگز نتوانستم به صورت حرفه ای معلم باشم، ولی از فرصت های کوتاهی که پیش می آمد برای بدست آوردن این تجربه ی شیرین استفاده کردم.

سال ها پیش، وقتی برای اولین بار به زاهدان آمدیم فکر می کردم کمبود نیرو در این استان محروم، به راحتی از من معلمی بزرگ خواهد ساخت!‌ ولی در اولین تلاش دریافتم برای رسیدن به آرزویم باید به نصرت آباد بروم. روستایی در نزدیکی زاهدان  که به سبب درگیری های نیروی انتظامی با اشرار چند باری اسمش را شنیده بودم. اقامت در آنجا یا رفت و آمد بین نصرت آباد و زاهدان عواقب نامطلوبی، از جمله نگرانی همسرم را در پی داشت. بدون اصرار و قبل از این که او مخالفت کند از خیر تدریس گذشتم و ترجیح دادم در خانه بنشینم و از نعمات خوب خدا به حد وفور بهره ببرم.

رفت و آمد من به آموزش و پرورش یا مدارس غیر انتفاعی برایم تجربه ای گرانبها در پی داشت. برای اولین بار در عمرم دریافتم که بین زابلی ها و افراد سایر مناطق چه فرق عظیمی نهفته است! زابلی بودن امتیاز مهمی بود که من از آن بی بهره بودم. تنها فامیل من شبیه به یکی از فامیل های بزرگ زابلی بود. چند نفری به محض شنیدن فامیلم چشمانشان برق زد و پرسیدند از فلانی های زابل هستید؟ و جواب منفی من مساوی بود با رفتار سرد شان. احساسات ن‍ژاد پرستانه آن ها حرص مرا در می آورد و میلم را برای کار در بیرون از خانه کم می کرد.

 بعد از آن هم کارهای یکنواخت خانه چند باری مرا بر آن داشت تا آستینی برای اوقات کسالت بارم بالا بزنم که هر بار به دلایلی با شکست مواجه شد.

به عنوان مثال چند صباحی در یکی از ادارات دانشگاه به کار مشغول شدم. 2 مخدره ی محترمه نیز در آن اتاق، به واقع پرده نشین آن اداره بودند. جلوی چشمان جویای فعالیت و کار بنده سبزی پاک می کردند و بچه داری می فرمودند. با این تفاصیل و با توجه به مهد کودک گریزی شدید محمد، ترجیح دادم از شر و خیر این یکی هم بگذرم و در خانه بنشینم. محصول سال های خانه نشینی هم دو فرزند دلبندم شد که با بزرگ شدنشان باز ما ماندیم و حوضمان.

حالا پس از گذشت سال ها دیگر هیچ اثری از آن همه رقبت به تدریس و کار و اشتغال در بیرون از منزل برایم نمانده است.  بعد از این همه سال و روزگار دوباره هوای درس خواندن به سرم زده است. این بار نه از اجبار روزگار، نه برای چشم مردم و نه برای پیدا کردن کار بلکه برای دنبال کردن علاقه ها و فرار از کسالت، مطالعه را شروع کردم.

 سال گذشته تعدادی از منابع بی شمار رشته ی ادبیات فارسی را تهیه کردم و به خواندن مشغول شدم. مجاز شدن در مرحله اول و نداشتن امتیاز کافی برای ورود به دانشگاه مورد نظرم نتیجه ی اولین امتحان بود. امتحان بعدی را با تلاش و مطالعه ی جدی تر و البته با کمی  بد شانسی و بیماری شدید درست دو روز قبل از امتحان، پشت سر گذاشتم و حالا برای مشخص شدن نتیجه روز شماری می کنم. اگر همان طور که پیش بینی می کنم این بار هم نتیجه ی مطلوب به دست نیاورم، فرصت مناسبی به دست خواهم آورد تا باقی مانده  منابع امتحان را که به دلیل کمبود وقت نتوانستم بخوانم تمام کنم و ان شاالله در آزمون سال اینده با اطلاعات بیشتری شرکت کنم و امتیاز کافی برای دانشگاه مورد نظرم بیاورم.

/ 10 نظر / 11 بازدید
oo

سلام از آرزوهاتون گفتید و ما رو هوایی کردین.آخه یکی از آرزوهای من بعداز آشنایی با استاد ادامه تحصیل بود که متاسفانه بدلیل تنبلی یا هر چیز دیگه تا حالا مقدور نشده و یه ارزوی دیگه هم که از کودکی در زمینه تحصیل داشتم که توانایی مکالمه زبان انگلیسی باتسلط کامل بود که به اونم نرسیدم[ناراحت] به عزیزترین استاد و استادترین عزیز سلام برسونید[گل] به ما هم سربزنید

امین

آفرين به پشتكارت حتما موفق مي شي؛ اميدوارم اخبار موفقيتت رو همينجا بخونم شاد باشي[گل]

seyed Ahmad Mohaddes

با سلام. آنچه مهم است همین پشتکار است که دارید. من مطمینم موفق می شوید.

سرگارسن

بدن میام میخونم

شهربانو

هاپوتی جان می بخشی که با تاخیر آمدم روز معلم بر شما معلم عزیز مبارک[گل][گل][گل] از زابل و زاهدان و چاه بهار کم شنیده ام . مطالب شما برایم خیلی جالب است. من ماهی قرمز و رزمجو دارم و خیلی دوستشون دارم. البته مرغ و خروس هم خیلی خوبند بخصوص تخم مرغشان برای نیمرو و کیک نوش جانتان

نگاه

سلام خانم. حال و احوال چه طوره؟ اوووووه چه قدر وقت بود که اینجا نیومده بودم! دلم تنگ شده بود! میدونم که تهران نیستید. اما اگر احیانا هفته ی آینده یکشنبه 20 اردیبهشت در تهران بودید، خیلی خیلی خوشحال میشم که در جلسه ی نقد وبلاگم تشریف بیارید. 20 اردیبهشت ماه از ساعت 17 تا 19 در تهران - خیابان سید جمال الدین اسد آبادی- خ ۲۱ پارک شفق- فرهنگسرای دانشجو ، سرای کتاب راستی مادر من هم یه مدتی عمر خودشون را وقف بزرگ کردن ما کرد و بعد مثل شما ادامه ی تحصیلات دانشگاهیش را دنبال کرد. من که شخصا بهشون افتخار میکنم. ادامه بدید. راه و رشته ی قشنگی را انتخاب کردید.

سرگارسن

از زاهدان خوندن و نوشتن برام جالب. و لذت میبرم از بلاگتون

یک نفر طلبه

تلاش تلاش تلاش زندگی بین تالاش ها می گذرد[عینک]

مهدیه

پشتکار خوبی داشتین کاش هم دانشگاهیای من قدر موقعیتشون رو میدونستن اینقد ناشکری نمکردن [خداحافظ]