سفر به عتبات عالیات قسمت اول

پیش از ظهر روز دوشنبه به فرودگاه زاهدان رفتیم. کاروان ما دومین کاروانی بود که از ایران مستقیم وارد نجف اشرف می‌شد. پیش از این زائران، نخست به بغداد می‌رفتند و با تدابیر امنیتی بسیاری که در فرودگاه بغداد صورت می‌گرفت وقت بسیاری را از دست می‌دادند.

پس از آن که ساعتی را منتظر نشستیم، گفتند هواپیمایی که از تهران برای جابجایی مسافران فرستاده‌اند ظرفیت کمی نسبت به مسافران دارد و باید بیست نفر از لیست مسافرن حذف شوند. نجوا‌ها خبر از سابقه‌دار بودن این واقعه در زاهدان و نه در شهرهای بزرگی چون مشهد، تهران و اصفهان داشت. آن طور که مدیر کاروان می‌گفت این اتفاق همیشه دامن‌گیر مسافران زاهدان است و خیلی وقت‌ها در لحظه‌ی آخر از تعداد مسافران کم می‌کنند. ایشان پیشنهاد داد یا همه بروند یا هیچ کس سوار نشود و هواپیما برگردد. برایم عجیب بود که چطور چنین ناهماهنگی صورت گرفته است؟! ما که کارت پرواز را هم دریافت کرده‌ بودیم. کارت را از کیفم بیرون آوردم تا شماره صندلی را ببینم. شماره صندلی در کارت درج نشده بود!

از دست ما که کاری بر نمیامد. بر خلاف برخی مسافران که اشک می‌ریختند و راز و نیاز می‌کردند آرام گوشه‌ای نشستیم تا تکلیف ما را آن بالایی مشخص کند. ساعتی دیگر گذشت که ناگهان صدای صلوات از جمع بر‌خاست. گویا همان اشک‌ها کار خود را کرده بود و بچه‌های بالا از حرف خود برگشته بودند. مای بی خیال هم از فیض ایشان بی بهره نماندیم و این گونه بود که همگی برای  پریدن به راه افتادیم. طبق معمول من و شوهرم آخرین نفر و پشت سر همه وارد هواپیما شدیم. هیچ جای خالی دیده نمیشد. به انتهای هواپیما رسیده بودیم و داشتیم فکر می‌کردم باید توی راهرو بایستیم که مهماندار دو جای دور از هم برای ما پیدا کرد. یک بار هم که بچه‌ها همراهمان نبودند دست روزگار بین ما جدایی افکند. به تب و تاب افتادم و چند نفری را جابه‌جا کردم تا بالاخره دو جا کنار هم برای ما خالی شد. یاد روزهایی افتادم که با اتوبوس از این شهر به آن شهر می‌رفتیم و کلی هم خوش می‌گذراندیم. عجب هواپیمایی بود!

گمان می‌کردم یک سره به نجف برویم ولی نصف راه، هواپیما در فرودگاه اصفهان به زمین نشست. مهماندار توضیح داد به دلیل شرایط نامناسب جوی در زاهدان و تعداد زیاد مسافران، هواپیما در زاهدان سوخت‌گیری نکرده و حالا در اصفهان یک ساعت صرف سوخت‌گیری خواهد شد. تازه معمای منصرف شدن بچه‌های بالا از حذف مسافران برایم حل شد. سیستم تهویه هواپیما خاموش و آب هم قطع شد. کسی اجازه‌ی خروج از هواپیما را نداشت. فقط یکی از مسافران که حالش بد شد و غش کرد، افتخار قدم گذاشتن بر زمین اصفهان را یافت. هر طور بود این یک ساعت هم گذشت... .

وقتی برای دومین بار هواپیما از زمین برخاست، خیلی زود وارد خاک عراق شدیم. از پنجره بیرون را نگاه کردم. عجب مناظر زیبایی! عجب سرسبزی و نعمتی! رودخانه‌هایی که عرضشان از آن بالا چهار پنج برابر جاده‌ها دیده می‌شد و رودهای کوچکی که از آن‌ها  سرچشمه می‌گرفتند و در زمین‌های کشاورزی پهن می‌شدند، زمین‌های کشاورزی بسیار گسترده، گندم‌زارهای پهناوری که گندم‌های خود را در حجم بالا خرمن کرده بودند و نخلستان‌های بزرگ، مناظر بدیعی بود که هرگز جای دیگری ندیده بودم. مسافرت‌های هوایی من بیشتر بین زاهدان و مشهد خلاصه می‌شود که آن هم تا کیلومترها،جز کویر رعب‌انگیز و کو‌هها و فلات‌های در هم تنیده چیزی برای دیدن ندارد.

ساعت عراق یک ساعت و نیم از ایران عقب‌تر است. هنوز  خورشید غروب نکرده  بود که وارد فرودگاه نجف شدیم.

این سفر یک سفر معنوی و بسیار روحانی بود. ولی ترتیب اقتضا می‌کرد این قسمت‌های بی‌معنی را هم بنویسم. اگر عمری باقی باشد به جاهای خوبش هم می‌رسیم ان‌شاالله.

/ 4 نظر / 21 بازدید
عاطفه

سلام مامان گلپر...حالتون خوبه؟چشمای شما قشنگ میبینه..مهربونی هم از خودتونه..ماشاا.. دختر با استعدادی دارید.مرسی از اینکه نظر گذاشتید[گل]

عاطفه

2باره سلام...پرسیده بودید از نوشته های چینی یا ژاپنی........من کلا برای قشنگ تر شدن نقاشیام از چیزایی که خود م ابداع میکنم زیاد استفاده میکنم.[خجالت]

خشایار

خیلی اتفاقی لینکت را در وبلاگی دیدم و نام آشنا بی مقدمه بر خاطرات شش سال گذشته ام شعله کشید. روز هایی که تازه به رفتن فکر می کردم و هنوز نرفته می گفتم بر می گردم و بحث می کردم. تو از معدود کسانی بودی که با برگشتن موافق بودی. خوشحالم از این که هنوز می نویسی. خوشحالم از این که خالی نبستی و برگشتی. اگرچه می دانم محدودیت های بورس و غیره را هم داشتی اما این را هم می دانم که اگر آن محدودیت را نمی داشتی هم برمی گشتی. من هنوز سر حرفم هستم البته. بر نگشته ام اما بر می گردم. کمی زمان نیاز دارم... خوشا به حالت. لذت ببر از زندگی ات در ایران.

هدیه

زیارت قبول خاله[ماچ]