صحنه های خشونت بار در خیابان

تولد بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا بر همه ی بانوان عزیز وبلاگی  فرخنده و مبارک باد.

طی چند روز اخیر شمارنده ی هاپوتی آمار اعجاب بر انگیزی را نشان میدهد. با توجه به تنبلی هاپوتی برای سر زدن به دوستان و گذاشتن کامنت های روغنی، وجود خطای شمارنده، محرز می نمود. بعد از بررسی بیشتر در چند و چون مراجعات، مشخص شد، در پی جستچوی کلمات "تبریک روز مادر و سخن برزگان" توسط گوگل دوستانی به پست "تبریک روز مادر همراه سخن بزرگان"، گمراه شده و سر از اینجا در آورده اندلبخند با وجودی که نوشتن را بیشتر برای دل خودم خواسته ام، همیشه اتفاقات این چنینی افزایش روحیه ام را موجب می شود. مخصوصا این روز ها که شرایط روحی مناسبی هم ندارم.

چند باری قصد نوشتن کردم. می خواستم از دیده هایم در این روز ها بگویم. روز هایی که بنا به مشغله ی مهربان همسر و تعطیلی مدارس مجبورم بیشتر در سطح شهر رفت و آمد کنم.

زاهدان، سیستان و بلوچستان . . .

می دانید چه وقت بیشتر از همیشه نا امنی را حس کردم؟ وقتی که قدم به قدم نیروی مسلح آن هم نه یک نفر و دو نفر، وانت وانت کنار و گوشه شهر، با سلاح های بزرگشان، در حالت آماده باش ایستاده اند. این ها نشان از نا آرامی سطح شهر می دهد. این روز ها به خاطر وجود افرادی که اشرار خوانده می شوند شهر حال و هوای دیگری دارد. البته در حالت طبیعی هم نیروی گشت پلیس در این شهر خیلی بیشتر از شهر های دیگر به چشم می خورد. محال است روزی از خانه خارج شوم و در طول مسیر حرکت چندین ماشین پلیس نبینم. متاسفانه عدم رعایت مقررات رهنمایی و رانندگی، یکی از مشخصه های زاهدان است! با وجود فعالیت قابل ملاحظه ی پلیس راهنمایی و رانندگی باز هم مواضع فراوان این تاسف خودن ها رو به فزونی دارد.

از بحث اشرار و رانندگان متخلف که بگذریم، برای من بیشترین عامل ناراحتی، وجود رفتار های نا خوشایند و خشن افراد جامعه با هم مخصوصا بزرگسالان با کودکان، همچنین افراد متمکن و یا نیروهای امنیتی با فقرا و اتباع سایر کشورهاست. این مورد اخیر خیلی بیشتر از آن دو مورد مذکور قلبم را به درد می آورد. امروز برای اولین بار جرات کردم و در مورد حادثه ی تاسف باری که جلوی چشمانم رخ داد،  با مامور لباس شخصی که در جریان آن بود حرف زدم. راستش خیلی از این صحنه ها که هر روزه در زاهدان دیده می شود فیلم و عکس گرفتنی است ولی من که غالبا تنها هستم چنین جسارتی را نداشته ام.

و اما قضیه از این قرار است که امروز یک وانت با آژیر گردان در خیابان امیرالمومنین ایستاده بود و چند مرد با لباس شخصی کنار وانت در حال مجبور کردن زنی برای سوار شدن، آن هم عقب وانت بودند. مردی آستین های گشاد لباس محلی زن را گرفته بود و او را به طرف عقب وانت می کشید. زن که کودکی تقریبا یکساله در بغل داشت گریه می کرد و با لهجه ی زیبایش (! به نظر من زبان اردو آهنگ زیبایی دارد) التماس می کرد که او را رها کنند. ولی بی فایده بود. چند مرد دور ش حلقه زده بودند تا فرار نکند. همینطور که با گریه التماس می کرد  بر روی زمین نشست و بچه را روی پایش گذاشت و دو کف دستش را به هم چسباند درست مثل فیلم های هندی که برای درخواست یا تشکر یا دعا دستشان را بالا می برند، سرش را تکان میداد و التماس می کرد که به خاطر فرزندانش او را رها کنند. صحنه ی دردناکی بود. دوست داشتم جلو برم و کمکش کنم. ولی سرم را پایین انداختم و با اندوه از آنجا دور شدم!‌ درست مثل دو روز پیش که یک مرد هیکل درشت با لباس بلوچی پشت یقه ی مردی ریز و ضعیف را گرفته بود و او را کتک میزد و مرد نحیف با گریه التماس می گرد و به خودش بد و بی راه می گفت و قول می داد دفعه آخری باشد که این کار را انجام می دهد. اولین چیزی که به فکرم  خطور کرد ارتکاب دزدی بود ولی بعد از آنکه مرد بیچاره خودش را از زیر دست و پا و مشت و لگد نجات داد و در حال فرار بود در دستان لاغر و بی جانش یک شیشه شوی و لنگ ماشین دیدم... بیچاره از این فقرا بود که برای شستن شیشه ی ماشین ها سر چهار راه ها کمین کرده و با یک دستمال چرب شیشه ها را کثیف تر از آنچه هست می نمایند ...بعد از فرار مرد، صاحب ماشین مغرور از این که عزت انسانی را در مقابل انظار عمومی به لجن کشیده داخل ماشین شد و رفت.

وقتی کارم تمام شد و مجبور شدم از همان راه برگردم،‌ غائله ی دستگیری زن بیچاره خوابیده بود و البته از آن زن و کودکش هم خبری نبود. با کمی ترس و نگرانی از عکس العمل وانت سوارها جلو رفتم و در مورد کارشان سوال کردم. آنقدر ها هم که فکر می کردم کار سختی نبود. یکی که مسن تر بود گفت: "او تبعه ی پاکستان است و به صورت غیر قانونی در اینجا سکونت دارد!‌ ما موظفیم آن ها را گرفته و به کشورشان بفرستیم دلمان برای این زن سوخت. بچه داشت، گناه داشت. ولش کردیم برود. ..." این را می دانستم که نیمی از جمعیت زاهدان را اتباع افغانستان و سایر مهاجران غیر قانونی تشکیل می دهند که بنابر علل مختلف وجودشان برای دولت و ملت ناخوشایند است. ولی شرف و عزت و انسانیت مرز را بر نمی تابد.

عمیقا از دیدن این صحنه ها قلبم به درد می آید. صحنه هایی که هر روز می توان نظیرش را در گوشه و کنار  دید. حتی در بازی کودکان بسیار پیش می آید که شاهد زد و خورد هایی شدید باشم. و حتی در رفتار پدران نسبت به فرزندانشان!

/ 4 نظر / 25 بازدید
جاهد

من نوشته های اینجا رو خوندم. با اینکه امروز خیلی کار داشتم. نمی دونم چرا! اهل کامنت گذاشتن هم نیستم. همین!

امين

اميدوارم روزي همه مشكلات حل شود ولي واقعا امكان دارد؟

سعید

به نام خدا. سلام. من خیلی وقتها به این فکر میکنم که بیراه نبوده که در گذشته از ما حق توحش می گرفتند. البته این روزها هم داریم این باج رو میدیم البته نه به انگلیس و شوروی و امریکا. بلکه به بیمارستان ها دیوانه خانه ها مراکز تادیب و اصلاح و تربیت دانشگاه ها زندان ها و غیره و غیره. البته به لحاظ قوی و نژادی بلوچ ها و مازنی ها وحشی هستند. البته قوم بزرگی از بلوچها صدها سال است که در نور و اطراف نور مازندران ساکنند که طبع و خوی مشابه دارند. مدت نبودم و به زودی به لطف خدا به روز خواهم شد. یا حق.

سعید

چقدر ((البته)) نوشته بودم!!! [قهر]