تکرار

ساعت از نيمه شب گذشته و سر و صداي بيش از حدي که از بیرون مي آيد اجاره ي پلک بر هم زدن را از من ستانده است. بچه ها از صداي جيغ دختران و بوق ماشين ها بيدار شدند و حالا دوباره در خواب ناز کودکي فرو رفته اند. ولي امان از آدم بزرگي که بد خواب مي شود!  بعد از چهار سال هنوز جرئت رفتن به بالکن را در اين گونه شب ها ندارم. هر چند احمد معتقد است موجودات بي آزاري هستند!! و فقط سرو صدا دارند. افتان و خيزان مي روند و هيچ آثاري از عقلانيت در آن ها مشاهده نمي شود. چقدر در اين وضعيت بدبخت و مفلوک به نظر مي رسند. دختران و پسران کم سن و سالي  که مادران  و پدران آينده ي اين سرزمينند. يک بار ديگر در شبي مثل امشب بي خواب و خسته متني مختصر از اين جامعه ي متمدن نگاشتم و در مقابل توصيه ي دوستان عزيز به بستن پنجره، حيران ماندم و آرزو کردم کاش مثل آن ها هرگز روبروي چنين جماعت بي خودي که صدايشان از هفت در هم مي گذرد، قرار نمي گرفتم.

چند روزيست خيال نوشتن وبلاگ را در سر داشتم ولي موضوعي در فکرم بود که مانع از نوشتن هر مطلبي مي شد. با توجه به فرا رسيدن تعطيلات طولاني سال جديد و زنداني شدن دو کبوتر پردرد سرم در خانه، فرصت چنداني براي اين کار نخواهم يافت. امشب را که خواب از چشمانم گريخته غنيمت مي شمرم و راز ننوشتن متني براي وبلاگم را، در حاليکه بسيار مشتاق بودم، باز خواهم گفت.

حقيقت آن است که دوستي پرسیده بود: "با توجه به اينکه مدتی در استراليا زندگی کردي نمی خواهی اونجا بمونی؟ برای زندگی کردن ايران رو ترجيح می دی يا استراليا رو؟ هر کدوم رو انتخاب کردی دليلت رو هم بهم ميگی لطفا؟من و همسرم چند وقتی هست که تصميم به مهاجرت گرفتبم و از آنجاييکه تا حالا سابقه زندگی در هيچ کشور خارجی رو نداشتيم زندگی در اونجا کمی برام نگران کننده است در ضمن ما بچه نداريم می خواستم بدونم با توجه به اختلاف زياد فرهنگی ما آيا می شه بچه رو با تربيت اسلامی بزرگ کرد؟" و دوست ديگري که مي خواهند بدانند آيا استراليايي ها در اينجا براي ما تبعيض قائلند يا نه؟ از آنجا که براي کامنت اول هيچ آدرس ايميلي ذکر نفرموده بودند، احتمالا نويسنده ي محترم مي خواستند در همين وبلاگ جواب سوال خصوصيشان را بگيرند!! جواب به ايشان را لازم مي دانم و از طرفي نميدانم چگونه بنويسم...

در گذشته تحت عنوان مهاجرت چند خاطره از دوستاني که آمدند و ناکام بازگشتند بيان کردم ولي متاسفانه با کامنتهايي بي اندازه غير واقع بينانه مواجه شدم. تا آن روز اصلا تصور نمي کردم بعضي در آرزوي مهاجرت حتي در اين حد هم براي ناکامي آماده نباشند؟! و کساني که در استراليا زندگي مي کنند با ديد مشکوک به نوشته هايم نگاه کنند!! هر چند در زمان نوشتن آن خاطرات، به هيچ وجه چنان برخودهايي را تصور نمي کردم ولي بعد از خواندن کامنت ها و از آن بد تر ايميل ها دانستم کار بسيار بجايي کرده ام. آنچه من در اينجا مي بينم و مي گويم گو آنکه آرزو دارم براي هيچ ايراني مهاجري تکرار نشود ولي واقعياتي است که اگر نگويم طوري ديگر دل شوره خواهم داشت.

ديروز صبح خانمي که دو ماهي است براي تحصيل همسرشان (بدون کمک مالي دولت ايران يا استراليا) به استراليا آمده اند، به خانه ي ما آمد. من با شنيدن حرف هايش دوباره تمام آنچه از دوستان ديگر در وبلاگم  نقل کرده يا نکرده بودم به خاطر آوردم. خداوندا دوباره عزيزي را با چشم گريان مي بينم دلتنگ وطن و شاکي از بي وفايي غربت و من با وجود همه ي دلتنگي ها و غوغاي درونم در مقابلش بايد چون کوهي استوار باشم. بعد از شنيدن حرف هايش بي اختيار گفتم: "بارها سعي کردم اين را به دوستاني که هنوز نيامده اند بگويم ولي تا نيايند نخواهند دانست" و تا پايان آن دو ساعت مکالمه از گفته ي خود پشيمان بودم که شايد خداي نکرده رنجشي از حرفم به دل گيرد چه آن که راهي را به اين سوي آب ها پيموده و چاره اي جز تحمل ندارد و بايد به جاي زخم زبان دلداريش داد. و من تا پايان همين کردم و بس.

روزگاري فکر مي کردم حجاب مرا جدا از اين فرهنگ کرده ولي ديدن چند نمونه ي بي حجاب در دنياي کوچک دوستانم که حالي بس نزارتر از من  داشتند و حتي آن اولي که دوستيمان سابقه ي بيشتري داشت، خودش اعتراف مي کرد با آن که بي حجاب بوده باز هم غريبه اي در اين جماعت بيش نبوده است، مرا متقاعد کرد اين نه  تنها حجاب است بلکه فرهنگ متفاوتمان ما را چنين بي تاب وطن مي کند.

مي دانيد، بهانه براي ماندن يا رفتن زياد است. حتي اگر نتوانيم احساسمان را به تمامي بيان کنيم.

از مطالبي که قبلا در اين وبلاگ نوشتم دوستان پنداشتند من با مهاجرت مخالفم. پندار اشتباهي که شايد دليلش ظاهر کلام خودم باشد.

کاش مرزي نبود بين آدم ها و کشورها و همه مي توانستند محل زندگيشان را در کره ي خاکي انتخاب کنند. آن وقت اين انتخاب هاي عجولانه ي غير معقول را شاهد نمي بوديدم.

دوستي مي گفت "فلاني به استراليا آمده است با آن که در ايران در فلان بانک کاره اي بوده و کلي هديه (بخوانيد رشوه) بابت وام هاي کلانش  مي گرفته. چقدر اشتباه کرده است. صاحب دو خانه در تهران و شمال و... کسي در ايران چنين زندگي داشته باشد و همه را به زنده بودن  در ولونگونگ بفروشد" ...و من در فکر بودم چه مهاجرت بجايي!! اي کاش امثال او همه به آرزوي دلشان برسند و ايران را به حال خود رها کنند. از آن طرف جاي افسوس دارد اگر بتوان حتي يک قدم براي تعالي کشور برداشت ولي خود را آواره ي غربت کرد. من که خود را در اين سرزمين تاثير گذار نمي دانم. حتي ذره اي ناچيز قادر به دخالت در اين فرهنگ و اجتماع و سياست و غيره نخواهم بود. و مثل روز برايم روشن است اين فرهنگ تاثيرات فراواني بر روي من و خانواده ام، بيش از همه کودکانم خواهد گذاشت. چنانچه در همين چهار سال بچه هاي من تاثير فراوان از اين فرهنگ پذيرفته اند. بي شک در آينده قاصر تر از آن خواهم بود مانع تاثيرات عميقش باشم. قصد نقد جامعه ي استراليا را ندارم. فقط آنچه نگرانم مي کند عدم شناخت من از اين جامعه و فرهنگ است. من زندگي روشن در ايران را به آينده ي مبهم در استراليا نخواهم فروخت. چه کسي مي تواند تضمين کند در آينده، پسر من مثل آن مرد ايراني شکم گنده ي عرق خوري که در کافه سر نبش با دندان هاي زرد و شکسته اش به همين دوست تازه واردم، لبخند زده و قصد اخاذي در سر پرورانده، نشود؟!!  نگوييد ايران هم وضع خراب شده همه مي خورند! به عقيده ي من اگر در ايران براي تربيت فرزندم 24 ساعت شبانه روز وقت لازم خواهم داشت در اينجا 48 ساعت هم کم خواهد بود.

من خانواده اي دارم مثل گل محمدي دوست داشتني و مي خواهم برگردم به آغوش گرم همان پدري که با دست خالي و قلبي پر مهراز زحمت و دسترنج خود قصري بر پايه هاي محبت و درستکاري بنا کرده و به فرزندانش آموخت با  تکيه بر هنر و دسترنج خود زندگي کنند، قبل از آن که چشم به کمک دولت و دولتيان داشته باشند چرا که دولتش خدا بود و مردمش وفا. و آنچه اکنون مرا زنده نگاه مي دارد گرماي همان جمع صميمي خانواده و دوستان است. مي خواهم بر گردم در جمعي که موثر واقع مي شوم. مي خواهم برگردم براي انتخاب کردن و انتخاب شدن. ساختن و ساخته شدن. و اگر بمانم نسل بعد از من نمي تواند افتخاري به استراليايي بودن خود داشته باشد! نسلي که ايراني نيز نخواهد بود!! در حاليکه در ايران سر افرازانه خواهند گفت ما از نوادگان همانيم که افتخار مادرمان نيز بود. من و احمد هر دو در ايران زندگي پر افتخاري داشتيم و لااقل در همين حد را مي توانيم براي فرزندانمان پيش بيني کنيم ولي هرگز نتوانستيم  آينده ي خوبي را براي آن ها در اين جا تصور کنيم. وقتي آدم در مملکت خودش افتخاري داشته باشد و خانواده ي گرم و کار مناسبي چرا بايد رنج فنا شدن در فرهنگي متفاوت را به دوش بکشد. من آزاديم را در کشورم مي بينم.  شايد خانمي آزادي را با برداشتن روسري و پريشان کردن موهاي رنگ کرده اش در سواحل ولونگونگ بجويد و بخاطر بدست آوردن اين آزادي بتواند غربت را با آغوش باز پذيرا باشد. من شيريني زندگي را در وسايل ساده ي آن مي بينم و شايد کسي خوشبختي را پنهان در ميان تجملات و ثروت بداند که استراليايي شدن حتما به او (شايد نه در کوتاه مدت) در بلند مدت ماديات فراواني خواهد بخشيد. کساني که به دنبال ثروت آمده اند وضع خوبي دارند. کساني را هم مي شناسم که خيلي معتقد تر از من و خانواده ام با اهدافي بسيار بالا آمده اند و موفق هم شده اند و فرزندانشان را هم  مومن و با تربيت اسلامي بار آورده اند. به هر حال روحيه ها با هم متفاوت است. هر کس خودش بهتر مي داند از دنيا چه مي خواهد و با توجه به هدفش بايد بد و خوب زندگيش را بسنجد و براي زندگيش تصميم بگيرد.

در مورد سوال بعدي يعني "تبعيض" حرف ها بسيار است. چون تا صبح  زماني زیادی نمانده و خدا را شکر سر و صداي مست هاي خياباني هم تمام شد، فعلا فرصتي براي رسيدن به اين موضوع که باز هم مثل هميشه در حد خاطرات است تا شواهد علمي و آماري، نیست. فقط اين را بگويم که متاسفانه معروف است که در ولونگونگ بيشتر از جاهاي ديگر استراليا مردم نژاد پرستند. شايد در نگاه اول لبهاي خندان حکايت از اين واقعيت نکند ولي پاي کار مشخص مي شود که اي دل غافل ما استراليايي نيستيم!

/ 26 نظر / 35 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هاپوتی

منيژه جان. اين حرفايی که از وضعيت جديد ايران گفتيد بحث امروز و ديروز و اين دولت و اون دولت نيست. از وقتی يادم مياد اين حرفا بوده. در حال حاضر شرايط من در ايران به طور کل بهتر از اينجایه. خيال ندارم با حرفام خدای نکرده تصميمی رو عوض کنم. هر کس با توجه به شرايطش بايد برنامه ی زندگيش رو بريزه. اهداف ما در ايران دنبال ميشه. پس برمی گرديم. اگه کاری از دستمون هم بر بياد که چه بهتر. در ضمن من اينقدر بدم مياد از اين سايتا و وبلاگايی که صاحبانش در خارج از کشور دور از همه ی بدبختيای هموطناشون ايران ايران می کنن که نگو. لااقل وقتی آدم توی ايران باشه مثل شما ميتونه به خودش اجازه ی انتقاد بده... من که اين جا هيچ جاذبه ای برام نداشته که به ايران ترجيحش بدم. زندگی توی بد آب و هوا ترين مناطق ايرانو به استراليايی شدن ترجيح ميدم.

منيژه

اکرم جان سلام از پاسخ شما متشکرم مشخص است که در ايران زياد رنجور نشده اي و قطعا در ایران شرايط بدی نداری و حتما در ایران هم زندگی ايده آلی یا لاقل خوبی داری (به قول معروف نفست از جای گرم در مياد) به نظرم بد نیست اومدی ایران یه کم بری در بدترین شرایط زندگی کنی بعد با قاطعیت تمام بگی زندگی تو بدترین آب و هوای ایران رو به زندگی در استرالیا ترجیح میدی اميدوارم به اهدافت در ايران دست پيدا کنی در ضمن با رفتن به استراليا يا هر جای ديگه که هويت ايرانی بودن از بين نميره!!!! ميره؟ قرار نيست اگه جای ديگه ای غير از ايران زندگی کنيم ديگه ايرانی نباشيم هر جا هستی در کنار خانواده شاد و سلامت باشيد

هاپوتی

منيژه جان من یه کم بيشتر از اين يه کمی که گفتيد توی مناطق بد آب و هوا بودم. خدا رو شکر اومدیم جاهای خوش آب و هوا رو هم دیدیم. يه آدرس نميذاريد پايين کامنتتون؟ اگه آدرس ايميل ميذاشتيد اصلا اين بحث رو توی وبلاگ نمينوشتم. احساس ميکنم از بيان اون چيزی که توی دلمه قاصرم. راستش توی اين بحثا سوء تفاهم بوجود مياد. حتما گرماي اميد باعث شده فکر کنيد نفسم از جای گرم درمياد. فکر بدی هم نکرديد .... معيارای زندگی افراد با هم متفاوته. تا اين که گرما رو چی تعبير کنيم. يه نفر می گفت خدا کنه وقتی بيای ايران هم وبلاگتو ادامه بدی ... ميخواد پشيمونيمو ببينه

Aries Pisces

سلام...من هم خيلی موافقم...ترجيح ميدم صبح که بيدار ميشم همه نواهايی که می شنوم به زبان مادری باشه. در مورد قضيه آزادی هم بايد بگم به نظر من لذتی در آزادی با نشان شهروندی درجه چندمی نيست. خاله ام داره ميرهاستراليا...کاش اينا رو ميخوند.

امير

ای هاپوتی جون دلت خوشه ها کدوم مملکت ؟کدوم هويت ؟ کدام تربيت ؟ کدام اسلام ؟ بنظرم حق با منيژه باشه / شما نفست از جای گرم در مياد . اينطور که متوجه شدم شما حقوق بگیر دولت هستید ( چه در داخل و چه در خارج ايران ) استخدام دائمی و مزايای خوب و گل و بلبل هر کسی جای شما باشه همينو ميگه زياد هم نگران تربيت بچه هات نباش چون شما تا سن خاصی ميتونی روشون اثر بگذاری بعد که بزرگتر شدند و عقلشون رسيد ممکنه راهشون رو تغيير بدن / من پدر و مادری رو ميشناسم که از شما خيلی آتيششون تند تر بود و ۶ دونگ حواسشون رو جمع ميکردند که بچه هاشون اسلامی بار بياند ، همينطور هم شد ولی الان يکيشون وارد دانشگاه شده و همه چيز رو پاک گذاشته کنار ! ميگه تحقيق کردم زرتشی بشم خيلی بهتره ! ميگه تو اين مدت کورکورانه دنباله رو پدر و ماردم بودم ! ميبينی هاپوتی جون ،

قهوه چی

سلام. من شما را به بازی یلدا دعوت کردم. سر بزنید. باید 5 نکته از خودتان بنویسید و 5 نفر دیگر را دعوت کنید.

آتوسا

سلام - نميتونم با شما موافق باشم چون هر روز شکر ميگم خدا رو که الان ايران نيستم. جز دلبستگی به خانواده و دوستان هيچ چيزی در ايران وجود نداره که من بخوام بخاطرش برگردم.

سعيد

فقط ميتونم بگم ((عالی بود)). اين متن شايستگی چاپ در هر نشريه و مصحفی رو داره.

حسین

راستش دو روزه پیش این مطلب رو خوندم، اومدم یک مطلب بنویسم، طبق معمول انقدر پر حرفی کردم که این Persianblog گفت عجب وراجی گیر ما افتاده و نذاشت ارسال کنم! با اونکه خودم از مهاجرتم خیلی راضی هستم ولی اصلا به دیگران توصیه نمی کنم تو رو به خدا قبل از مهاجرت درست فکر کنید دنبال چی هستید، اینجا خیلی ها سریع دلسرد میشند و دلشون برای برگشتن تنگ میشه! اصلش هم بخاطر اینکه برای خودشون یک مشت رویا بافتند که وجود خارجی نداره شاید اصل مطلب رو برای اکرم خانوم فرستادم که اگه دوست داشت تو وبلاگش قرار بده

احسنت به سرکار خانم منيژه. في الواقع نويسنده وبلاگ احتمالا در ايران در بهترين فرصتها زندگي کرده و عجبا که چرا مهاجرت کرده؟ در ايران شما ۱۰۰ درصد رانت در همه کارها ميبينيد و شهروند درجه يک و دو . شهروندان درجه دو همان گوسفندان قلعه حيوانات هستند (بدون قصد توهين به هموطنان) و شهروندان درجه يک هم همان مافياي حومت و دولت و فک و فاميلها و دوستان ريز و درشت و .... احتمالا نويسنده هاپوتي نميداند و يا نميخواهد بداند که در ايران فساد بيداد ميکند و زن شوهردار و بچه دار هم در امان نيست و بعضي از شبها در همين محله ستارخان يکسري ساعت نيمه شب با عربده کشي و مست و لايعقل از خيبان به سرعت ميگذرند و هيچ کس هم نيست که جرات کند و بپرسد خرتان به چند من؟ بنده از دروغگويي بيشرمانه حکومت و دولت منتخب مرد ساده متنفرم چون بدون شک ما را خر حساب ميکنند که ابته با برخورد اين مردم نجيب بهتر است اسب حساب کنند و مل و ثروت مملکت را ميدزدند و به بيگانه ميدهند و.... مثوي هفتاد من است. خدا لعنتشان کند که بنده بعداز بيش از ۲۰ سال کار سالم تنها داراي يک خودروي ۵ ميليوني هستم چون نخواستم حق ديگران را به هر صورت پايمال کنم واي