مهاجرت(۴)

هفته ي گذشته، شب  يلدا در استراليا، پذيراي مهماني ايراني بوديم که چند ماه پيش به استراليا آمده بودند. قرار بود ايشان به خاطر درس خواندن پسرشان در دبيرستان و بعد هم دانشگاه در اينجا ماندگار شوند. از آنجا که شغل خانم، يکي از مشاغل مورد نياز ولونگنگ است، کار مناسبي با درآمد بالا پيدا کردند و خلاصه همه چيز آماده بود تا يک زندگي جديد را شروع کنند. ولي بعد از گذشت اين چند ماه تصميمشان عوض شد. همه ي وسائل زندگي را با قيمت خيلي کمتر از قيمت خريد، فروختند و عازم ايران شدند. اين اولين باري نيست که مهمان عزيزي به قصد ماندن مي آيد و بعد از گذشت چند ماه تصميم خود را عوض مي کند و بر مي گردد. بارها شاهد بودم خانواده هايي از تيپ هاي مختلف آمدند و وقتي با محيطي کاملا متفاوت از آنچه تصور مي کردند مواجه شدند به ايران برگشتند. من اين را صادقانه مي گويم و براي همه ي عزيزاني که بهشت خود را در استراليا مي دانند نگرانم. <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

تبليغات در قدم اول براي سود تبليغ کنندگان گام بر مي دارد نه استفاده ي من و شما. 

خانمي به همراه خانواده دو سال پيش به قصد ماندن آمدند. از طرف دانشگاهی به ايشان قول مساعد داده شده بود که ادامه تحصيل دهند. از طرفي اميد به اقامت دائم داشتند.  بعد از دو ماه سرگرداني و صرف هزينه های هنگفت، اداره ي مهاجرت به علت عدم داشتن امتياز کافي، امکان اقامت دائم را منتفي دانست. از طرف دانشگاه هم حرف هاي ضد و نقيضي شنيده بودند. با توجه به هزينه ي بالاي دانشگاه و نبودن کار در ولونگنگ براي ايشان يا همسرشان تصميم به بازگشت گرفتند. فشار زيادي را در سه ماهي که اين جا بودند تحمل کردند.  جالب آن که با وجود آن همه سختي وقتي جوان تر هاي فاميل مثل خواهر زادها و برادرزادهايشان خبر بازگشت را شنيده بودند با التماس مي خواستند شرايط را تحمل کنند تا راه براي بيرون آمدن آن ها هم باز شود! شايد وقتي خاطره ي زندگي سه ماه ي خود را در ولونگنگ براي عشق خارج هاي فاميل تعريف  کنند، باز هم نتوانند مانع آمدن آن ها شوند. به نظر مي رسد اين راهيست که بايد هر کس خودش امتحان کند.

دوستي بعد از پانزده سال زندگي در استراليا سال گذشته به ايران برگشت مي گفت وقتي به جوان هاي فاميل که خواستار آمدن به استراليا براي زندگي هستند ميگويم وضع زندگيم خوب نيست و حتي هنوز با آن که شوهرم در اينجا کاست است شهروند نشده ايم باور نمي کنند و مي گويند شما حسادت مي کنيد و نمي خواهيد ما هم  پيشرفت کنيم. ايشان با دختر 7 ساله اشان به ايران رفتند و 2 پسرشان در اينجا درس مي خوانند و در کار به پدر کمک مي کنند. پدر با وجودي که ممنوع الخروج از ايران است تا دو ماه آينده به ايران و نزد خانم و دخترش برخواهد گشت (البته از سالي که ما آمده ايم قرار است دو ماه ديگر برگردند!!)

امشب اين ها را نوشتم چون هفته ی پيش کسي از استراليا بد مي گفت که اصلا فکرش را نمي کردم.... آمده بودند براي ماندن، ولي رفتند... به قول خودشان مثل استراليايي ها راحت زندگي مي کردند ولي نتوانستند به تصوراتي که قبل از آمدن داشتند، برسند.

شکي  نيست ايراني هاي موفق در سراسر دنيا زندگي خوبي دارند. همان طور که در سطحي وسيع تر ايراني هاي زيادي در ايران زندگي موفقي دارند و به خواسته هاي خود رسيده اند. انکار خوشبختان ايراني در سراسر دنيا همان قدر  نادرست است که وجود خوشبختي در ايران را منکر شويم. حرفي که متاسفانه اين روز ها از زبان ايرانيان گريزان از وطن زياد مي شنوم. اگر گاهي از ناموفقيت ايراني هاي خواستار اقامت در ولونگنگ مي گويم به خاطر انکار هر گونه مهاجرتي نيست. حالا اگر منتظران مهاجرت يا ايرانيان ساکن استراليا از اين حرف ها بدشان مي آيد حرفي ديگر است...  قصد رنجاندن ندارم. فقط  واقعياتي را که در اينجا ديده ام مي گويم.

/ 53 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هما

من کاملاً با قفسه بندی آدمها اونجور که آقا یا خانم غربت زده انجام داده مخالفم. برای رد هر فرضیه یه مثال نقض کافیه اونم ما هستیم. ما توی ایران کاملاً موفق بودیم. با شغلهای مدیریت فنی با بهترین درآمد سالیانه بهترین خونه توی محله خوب تهران ماشین آخرین مدل وطنی. سفرهای خارج و داخلی. همه چی عالی. فکر هم نکنین که عاشق سکس و شراب بودیم. نه دوست داریم نه بلدیم که دنبال تفریحات اینجوری باشیم خوش به حال اونهایی که بلدن. اما ما هم از ایران زدیم بیرون. مهاجرت کردیم. مهاجرت یعنی اینکه انتخاب کردیم که سختی و بدبختی هاش رو به جون بخریم اما ایران نمونیم. برای تحصیل و یا پناهندگی اینجا نیومدیم. اینجا خیلی بهشتی نیست اما من خوشحالم که ایران نیستم. فکر کنم قبل از اینکه برای همه آدمها نسخه سیاسی مذهبی بپیچیم یه کم واقعیتها رو واقعی تر ببینیم خیلی بهتر باشه. با تشکر از اکرم

ساغر

سلام خانم اکرم کامنت های شما رو توي وبلاگ بچه های ديگه خوندم و سايتتون رو هر بار خواستم نظر بگذارم پشيمون شدم خانم محترم شما داری وبلاگ می نويسی درسته مالکيت وبلاگ مال خود ادم هستش وليکن شما داريد برای مردم هم می نويسيد يک بار توی وبلاگ خانم الهام بود اگر اشتباه نکنم نوشته بوديد که استراليا جای ادمهای باهوش است و نابغه و هر کسی نمی تواند برود الان نوشتيد مکان بدبختی بسياری از خانواده ها پس چی شد واقعا با اين حرفها می خواهيد چی بگيد من موندم شايد داريد برای خودتون توجيه می کنيد که بتونيد برگرديد ايا واقعا شما و همسرتون که اينقدر نابغه و با هوش بوديد همين جا نمی توانستيد درس بخوانيد حتما بايد می رفتيد انجا زندگی می کرديد من خودم شخصا شاگرد زرنگی بودم و هستم و خواهم بود ولی ايران نمی مونم به خاطر اين که دارم خفه می شم از بس مجبورم دق کنم و غصه بخورم شما هم لطف کنيد اگر اينقدر بد و دردناک شده خودتون برگرديد و از اين حرفها نزنيد حداقل ده مورد تا ۲۰ مورد از بچه هايی که رفتند را ديدم باهاشون صحبت کردم شما اولين نفر هستيد لطف کنيد همين اينه سياه را جلوی صورتتون نگه داريد

ساغر

تا اگر برگشتيد که اميدوارم به خاطر علاقه بسيارتون سريعا براتون اتفاق بيافته شوکه نشويد لطفا احترام کشوری که به شما امکانات داد تا شما با اين هوش سرشار انجا تحصيل کنيد رو نگه داريد اميدوارم زود برگرديد

هاپوتی

ساغر خانم من هرگز در وبلاگ الهام همچين حرف هايی ننوشتم. لطفا حواستان را بيشتر جمع کنيد. اين جا هم سياه نمايی نکردم. اين همه به قول خودتان از خوبی ها شنيديد واقعيتی را تحت چند خاطره گفتم... هر چه ديدم صادقانه گفتم . اگر کسی ظرفيت شنيدن چند نا کامی خارج رفته ها راندارد بهتر است بيشتر در مورد مهاجرت فکر کند. اگر گفتم برای اين بود تا آن هايی که ميخواهند بيايند بيشتر فکر کنند و در انتخاب محل و هدفشان دقيق باشند. ولی بعضی خوانندگان به مذاقشان خوش نيامده و موضع گرفته اند!

شهاب

هاپوتی خانوم سلام من فکر میکنم اکثر خوانندگان شما ظرفیت بد شنیدن از مهاجرت را دارند،خود من هم دنبال خوبی های مهاجرت هستم و هم بدی ها،ولی نوشته های شما این مطلب را که میخواهید چیزی را به خواننده القا کنید در ذهن بوجود میاورد البته شاید ادبیات کلامی و نوشتاری شما این جوری باشه ولی در این چند مدت گذشته تغییر ادبیات شما کاملا مشهود بوده (باز البته از نظر من) در کل برای اعتقادات و نوشته های شما احترام قائلم هرچند به دید یک نگاه خاص با بهره گیری از احوال درونی متاثر ازیک کامیابی یا ناکامی (نمیدونم کدوم یکی است؟) به آن نگاه میکنم ولی از تجربیات شما در مورد بچه ها خیلی استفاده کردم شاد و پیروز باشید هم وطن گرامی

غربت زده

پاسخ هما: هما خانم فقط فرمودند که از اين طبقه بندی که من کردم نيستند ولی نفرمودند چه جور مهاجری هستند؟ شايد اگر ايشان بيوگرافی دقيقتری بدهند بشود گفت که ايشان هم نوعی سرخوردگي يا نارضايتی از حداقل يکی از فضاهای نامبرده (سياسي اجتماعی فرهنگی و...)‌دارند يا حداقل احساس کرده اند که استراليا از اين جهات فضای بهتری دارد. اين از نظر من يک مشکل سياسی نيست که کسی از فضای سياسی کشوری بدش بيايد. به هر تقدير عدم انطباق روان افراد يک جامعه با کليت سياسي فرهنگی حاکم بر آن جامعه چنين احساسی به وجود می آورد و طبيعی است که اين افراد يا برای ايجاد فضای مناسب خودشان تلاش و مبارزه کنند و يا از آن فضا فرار کنند. همان قدر که بعضی از مهاجران از آزاديشان لذت ميبرند و احساس خوش دارند بعضی هم هستند که از بودنشان در ايران لذت ميبرند و از مهاجرت به استراليا و زندگی در کشوری چون استراليا وحشت دارند. نمونه اش هم همين نويسنده ی غربت زده ی بينوا که دلش برای آسمان پر ستاره ی بيابانهای بی آب و علف ايران تنگ شده است.

غربت زده

هر بذری برای رشد فضای خاصی ميخواهد. اگر بذر برنج را در زمين خشک بکاريد رشد نميکند و خراب ميشود. اگر بذر زعفران را در زمين مرطوب بکاريد فاسد ميشود و رشد نميکند. نميدانم آدمها چقدر رفتارشان طبيعی است. آدم هم در طبيعيت خودش همينطور است. طبايع مختلف فضاهای مختلف ميطلبد برای رشد و نمو. بنا بر اين مهاجرت در نفس خود نه تنها بد نيست بلکه ممکن است کاملا برای رشد و تعالی انسان لازم باشد. آن مهاجرتی بد است که از روی دست ديگران تقليد شده باشد يا در اثر تبليغات ديگران باشد. معنای طبيعی حرف من آن است که ماندن در ايران هم لزوما خوب نيست. بلکه زمانی خوب است که با شناخت و تصميم باشد نه بر اساس فشار و تبليغات و به عبارتی تقليدی.

محمد

آقا یا خانم غربت زده. اگر شما دلتان برای اینجا تنگ شده و دوست دارید برگردید، چرا برنمی گردید؟ایا مشکل سیاسی دارید؟

غربت زده

محمد گرامی: من دلم برای وطنم تنگ شده و برای چشيدن طعم تلخ زندگی در فقر و محروميت و همنوا شدن با مردم خوب و خونگرم وطنم لحظه شماری ميکنم. شک ندارم که به محض امکان لحظه ای برای بازگشت به ميهن ترديد نخواهم کرد مگر اين که تکليف و تقديرم چيز ديگری باشد که راضيم به رضای خدا. مشکل سياسی هم اگر در کشور خودم داشته باشم به خاطرش فرار نميکنم. تا پای جان مبارزه ميکنم و کشور خودم را ميسازم. من ايرانيم و ايرانی خواهم ساخت که فرزندانم در آن با افتخار زندگی کنند. کما اين که اجداد ايرانی من و شما هم تا آنجا که توانسته اند همين کرده اند و گر نه من و شما به ايرانی بودنمان افتخار نميکرديم. پاينده باشيد.

مينا

آنچه که من در وبلاگ شما ديدم نوعی تلقين است برای اينکه بگوئيد اکثر مهاجران بدبختهايی هستند که آرزوی بازگشت دارند و برای اثبات نظرتان هم دو سه مثالی زده ايد اما به نظر من همه جای دنيا مشکلات خودش را دارد و امر انتخاب مکان زندگی کاملا شخصی است و بستگی به هزاران عامل سليقه ای دارد پس اگر شما انقدر در سختی هستيد چرا آنجا مانده ايد و به وطنتان بازنمی گرديد و اگر نمی خواهيد برگرديد پس حداقل آنقدر منفی باف نباشيد و سعی نکنيد تنها عيوب را منعکس کنيد!!!!