وبلاگ مامانی

امشب بعد از مدت‌ها سراغ چند تا وبلاگ نا آشنا رفتم. وبلاگ مامان‌هایی که از بچه‌هاشان می‌نویسند. برای من خیلی خوندنی بود. یاد سال‌های گذشته که بچه‌ها کوچک بودند افتادم. یادش به خیر. دلم برای آن سال‌ها تنگ شد. چقدر زود گذشت. من هم وقتی نوشتن وبلاگ را شروع کردم دختری به همان کوچکی داشتم که حالا برای خودش خانمی شده خیلی هم بهتر از من می‌نویسد.

هر روز مشغله‌ا‌ی جدید. یک روز فکر بزرگ کردن بچه‌ها یک روز فکر ازدواجشان ...

چشم به هم بزنیم نوه‌ها دورمان را گرفته‌اند و از سرو کول من و احمد بالا می‌روند. به بچه‌ها گفته‌ام هر چند تا فرزند که داشته باشند برایشان بزرگ می کنم. حالا هم که این جا مکتوب شد. خدا رحم کند. سرنوشت ما که با دو بچه سرشته شده بود شاید اقبالمان در نوه بیش از این باشد. گفتند بچه ی کمتر زندگی بهتر. شاید اگر زندگی بهتر باشد نیازی به امساک در تعداد بچه‌ها حس نشود. مثل استرالیایی‌ها که هر زوج جوان چهار پنج بچه دنبالشان راه می‌ا‌فتاد و من اوایل فکر می‌کردم فرزند دو قلو می آورند و بعد فهمیدم تفاوت سنی آنها کم است. البته در آن دهی که ما بودیم چنین بود.

شب از نیمه گذشت و من به بهانه‌ی نوشتن صفحات پایانی پایان‌نامه وبگردی کردم و به این جا رسیدم. پایان‌نامه‌ام را خیلی دوست دارم و از تمام شدنش زیاد خوشحال نیستم. قصه‌های بچه‌ها واقعا دوست داشتنی است و قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب آذریزدی از همه دوست داشتنی تر. اگر حالی باشد روزی در مورد موضوع شیرین و دوست داشتنی پایان نامه‌ام مطلبی می‌نویسم. امشب که از خستگی نای برخاستم و به رختخواب رفتن ندارم. دخترکم به شدت سرما خورده و دو روز است به مدرسه نرفته است. احتمالا فردا هم در خانه بماند. صدای سرفه هایش می‌اید. یک حوض با کاشی‌های آبی وسط حیاط ساختیم شده مایه‌ی شر. اب بازی پاییزی کار دست این طفل داد. چند روز پیش که مشهد برف می بارید دایی حسین از مشهد زنگ زد احوال بچه‌ها را بپرسد. پسرم داشت توی حوض آب تنی می‌کرد. وا عجبا از این همه اختلاف دمای زاهدان و مشهد. شبهای زاهدان که خیلی سرد است. شاید بیش تر از مشهد ولی روز کاملا آفتابی می‌شود به گونه‌ای که ماندن در آفتاب آزار دهنده است. کویر است و هوای خاص خودش.

این روزها دلم هوای پر کردن گل زعفران کرده. نمی‌دانم تا حال گل زعفران را از نزدیک دیده‌اید؟ چقدر زیباست. سه رشته زعفران را لای دو انگشت می‌گیریم و پرهای بنفش گل را از هم باز می‌کنیم تا رشته‌ها از پر جدا شود. من که در تمام عمرم دو یا سه بار توفیق پر کردن گل نصیبم شده است. خیلی هم برایم لذت بخش بوده. عطر گل گرده‌های زد در کنار رشته‌های قرمز میان گلبرگ‌های بنفش فضای زیبایی می سازد. ای کاش درس محمد این قدر سنگین نبود و ما می‌توانستیم لااقل برای تاسوعا و عاشورا به شهر اجدادیمان برویم. بجستان را دوست دارم. شاید به خاطر خواهرم یا خاله‌هایم که آنجایند. شاید هم به خاطر آرامشش و شاید به خاطر اجدادمان که اهل آن شهر بوده‌اند. نمی دانم هر چه هست دلم برایش تنگ می‌شود. یک هفته‌ای است از کار بنایی فارغ شدیم. عجب سخت است بنایی در خانه‌ای که زندگی می‌کنی. ولی خوب می‌ارزید. هم به آن خرج افزون بر کیسه‌ای که روزی زمین دانشگاه کردیم هم به اذیت شدن‌هایش. واقعا خانه زیبا و بزرگ شده و حالا جان می‌دهد برای زندگی و مهمانداری. هر چند کمتر کسی لطف می کند و قدم بر چشم ما می‌گذارد. شاید همین اتاق اضافه کردن باعث شود دلشان برای ما بسوزد و بیشتر به دیدنمان بیایند. توقعی هم نیست. همه گرفتارند. زاهدان که نه هوای مشهور به صفایی دارد و نه یک امام زاده‌ی پشت سوم چهارمی که لااقل به بهانه‌ی زیارت مهمانی از این طرف‌ها بگذرد.

مایم و ده‌ها حرف گفته و هزارها ناگفته. آنقدر پیرهای فامیل از زاهدان بد شنیده‌اند و زاهدان هراسی در فامیل به راه انداخته‌اند که تا چند سال کسی جرات نمی‌کرد از این طرف‌ها بیاید. کلی تبلیغ کردیم تا برادر و خواهر دلشان سوخت و سری زدند. یادم است ده پانزده سال پیش که به عمه‌ی نود ساله‌ی احمد گفتیم قرار است ساکن زاهدان شویم دو دست لرزانش را بالا برد و بر فرق سرش کوباند. البته او حق دارد. پسرش را اشرار به شهادت رساندند. ولی زاهدان نه آن زاهدان سی سال پیش است و کار کردن نه آن کار کردن گذشته. حالا زاهدان را به دانشگاه آبادش می‌شناسند که دکتر اکبری  به هر قیمتی از ندادن حقوق چند ماهه‌ی شوهر من گرفته تا پرداخت نکردن پول محمد چاه کن افغان به اضافه‌ی مقادیر فراوانی استعداد در عمران و آبادانی و جدول کشی به اضافه‌ی مساعدت حضرات محترم در دولت فخیمه که الحق و الانصاف به دانشگاه سیستان بلوچستان خوب کمک کردند این دانشگاه مفلوک و قراضه‌ را آباد کرد و محل زیست پرندگان مهاجر. حالا ببینیم رییس جدید چه گلی بر سر این همه باغ و گل و بلبل که دکتر اکبری نام خود را در همه‌ی آن‌ها بر روی لوحهای سنگی جاویدان کرده خواهد زد. آیا ترجیح می دهد به اندازه‌ی جیب مبارک خرج کند و از ساخت و ساز بکاهد و یا باز قربانیانی مثل احمد و محمود باید جورکش این نگین سبز کویر باشند. 

آن قدر خسته‌ام که نای خواندن و اصلاح این نوشته را ندارم. خیالم هم راحت است از این دیر مخروب کسی نمی‌گذرد و اگر هم ناخواسته گذری بیفتد نمی‌خواند. در وقت مقتضی بازخواهم گشت و اصلاح خواهم کرد. هر چند وقت‌های مقتضی برای این وبلاگ بخت برگشته چند ماه یک بار رخ می‌نمایند. عاقبت هم آرزوی این که مثل پسرایرانی هر هفته یک روز مشخص وبلاگم را آپدیت کنم با خود به گور خواهم برد.

ای داد بی داد. همین الان گزینه‌ی ارسال به جشنواره‌ی پیشکسوتان دفاع مقدس را دیدم. نیم ساعت پیش می‌دیدم به جای این همه آسمان ریسمان بافتن و از هر دری نوشتن از مطالبی که بارها قصد نوشتنشان را داشتم می‌نوشتم تا شاید به نوایی هم می‌رسیدم. حالا که دیر شد و همین طور که مشاهده می شود مغزم پاک تعطیل است.

پس بدرود و دو صد بدرود.

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بلاگر

چند سال پیش وقتی استرالیا بودین وبلاگ شمارو همیشه میخوندم . خوشحال شدم

نادیه دلفانی

سلام عزیزم امیدوارم خوب و سر حال باشی.مطالب قشنگی می نویسید.واقعا تبریک می گم ممنون که به وبلاگم سر زدید من تازه درست کردم.یاد روزهای خوش با هم بودن به خیر.راستش من دیگه اصلا هیچ مقاله ای ننوشتم.حسن دانشجویی همین آشنایی ها و مقاله نوشتن بود .که اولی هست و دومی تموم شد.دوستون دارممممممممممم[لبخند][ماچ][گل]موفق باشید .

بچه جون

من جاتون بودم تو وبلاگم عكس مي‌گذاشتم[پلک]

سید احسان مرجانی

مبارکه پایان نامه دعا کنید پایان نامه ما هم خوب پیش برود خیلی دلم برای فضای زیبای دانشگاه تنگ شده ولی حیف قدرش را ندانستم . چند وقت پیش که دکتر توکلی معاون دانشگاه رو تو دانشگاه هرمزگان دیدم خیلی خوشحال شدم و با هم گپ مختصری زدیم اینجا (دانشگاه هرمزگان) که هیچ چیز ندارد که دلمان خوش باشد دعا کنید سریع دفاع کنیم و بریم سر خونه و زندگی

نادیه

سلام خانم عارفی عزیز ممنون از حسن نظرتون منم دکترا شرکت کردم ولی اصلا وابدا لای کتاب رو باز نکردم یعنی حسش نیست[نیشخند]مطلقا هم مقاله ننوشتم همون یه دونه بود که واسه ترویج فرستادم[نیشخند]حس اینم نیست[نیشخند]فارغ التحصیلیتونو تبریک می گم عزیزم انشاءالله همیشه موفق باشید منم واقعا واسه شما وهمه بچه ها و اساتید محترم زاهدان دلم تنگ شده سعادتی بود این آشنایی[گل][گل][قلب][ماچ][ماچ]هرکیو دیدید سلام منو بهش برسونید حتی کارگرای افغانی دانشگاه usbحق نگه دارتون

يك لر

خيلي جذاب مي نويسيد.... اميدوارم موفق باشيد. ضمناً هواي دكتر ( انسان ارزشمند عمر من) ما رو هم شديد داشته باشيد... يا علي مدد

غلام رضا

به میم مادارانه بودنتان مبارک باد وتحسین باد .که شوق شهد شیرین کلامت مرا :به یاد یاد مادر یاد میداد ......که گذشت از سر خط میخواستم بنویسم .یک قرن دونسل است وان وقتها اجداد بیشتر جمعیت کنونیمان ساده وروستا نشین ودسترنج طلب ولبخند به لب بنده برق تجمل نه وبنده غرق قناعت به ذات تنهای ابدی.همیشگی خدای واحد و(احد) ... از شما در بجستان واز من در سیستان ..زندگی میکردند شاد با دوستان واما .بااز دست دادن نه که با بدست اوردن چیزی به نام تظاهر ودرک اینکه میشود واقعی نبود وبود.شروع به تظاهر کرد ودیگری باور .ودر مقابل ان باور خود تظاهر ودر مقابلش باز باور .تا اینکه باور ها اعتقاد شد وعقیده ایمان ودر گذشت زمان باور وعقده وایمان شد یک ریسمان .در حبس این اندیشه بان .:.محکوم شد اندیشه مان.:.حالا شما که گاهی تیشه بر اندیشه دارید ببینید وقتی با توصیه مقبول اکثریت با تظاهر دست به توبیخ بزنیم چیزی جز ان میشود که خیلی زود توجیه وتوبه بکنیم ..تنها درد بشر امروز فرار از وا قعیتها وتظاهراتهایی است که فرصت اندیشه را از همه میگیرد وبیشتر از اسارت به اسیری سوق دادن است .

اشک

سلااااااااااااااااااااام مطلبت قشنگ بود بیا به وب من منتظرتم

رونیکا

سلام من یه نوجوان دارم که تا مدتی پیش باهاش خیلی مشکل داشتم. از یکی از دوستانم شنیدم که یه جایی هست که میشه این مشکل رو حل کرد و من هم رفتم و شرکت کردم. الان وضعیتمون خیلی بهتر شده. این جایی که من رفتم یه موسسه است که یه سری کلاس های متفاوت داره که به نظر من برای ایجاد یه زندگی خوب بی تاثیر نیست. بهتون پیشنهاد می‌کنم که برای آسودگی بیشتر توی این کلاس‌ها شرکت کنید. من اسامی بعضی از این کلاس ها رو براتون می نویسم رفتار با نوجوان ، بازی و پرورش کودک ، آموزش پیش از ازدواج ، رفتار با کودک ، ارتباط همسران ، ارتباط کلامی ، مدیریت بر خشم ، قصه گویی و کتاب‌خوانی، مدیریت بر استرس ، رفتار با کودک دبستانی ، مدیریت بر خود شماره تلفن و سایتش رو هم براتون می‌نویسم تلفن: 88728317- 021 و 88715651- 021 سایت: www.madaraneemrooz.com